فاعل حرکت
محرك در اصطلاح فلسفي عبارتست از عاملي كه باعث ايجاد حركت در يك شيء ميشود.در حركات عرضي، اين فاعل، حركت را به جعل تأليفي به متحرك ميدهد؛ يعني در اين حركات، فاعل حركت را به عنوان عرضي بر شيء متحرك عارض مينماید ولي در حركات جوهري، فاعل حركت و محرك، حركت و متحرك را به جعل بسيط جعل ميكند؛ يعني در اين حركات، نفس جعل شيء متحرك و قابل حركت جوهري، مستلزم جعل و ايجاد تمام ذاتيات آن جوهر (از جمله حركت در جوهر) ميباشد نه اينكه جوهر جعل شود و سپس حركت بر آن عارض شود.
ضرورت وجود فاعل حركت
در مورد ضرورت وجود فاعل حركت دو نظريه وجود دارد؛ مشهور فلاسفه اسلامي به تبع ارسطو، معتقدند كه هر حركتي، ضرورتاً نيازمند يك محرك است، چون حركت عبارتست از «كمال يا فعل اول، براي يك شيء بالقوه، از آن جهت كه بالقوه است»؛ مثلاً همين كه شيء از مكان خود حركت كرد، همين حركت كمال اول يا فعل اول براي آن شيء است كه قوه حركت را داشته است و قرار گرفتن آن در نقطه بعدي، كمال دوم را براي آن ثابت ميكند. پس حركت دو حيثيت دارد؛ از آن جهت كه صفتي است وجودي و امكاني، نياز به قابل حركت «متحرك» دارد و از آن جهت كه امري است حدوثي و حادث؛ نياز به فاعلي دارد كه آن را محقق نمايد. اين افراد به دنبال اين بحث گفتهاند كه محرك و متحرك نميتوانند يك شيء باشند و با هم اتحاد داشته باشند. چون اولاً: حيثيت فعل از مقوله «أن يفعل» است و حيثيت قبول از مقوله «أن ينفعل»، و اتحاد فاعل و قابل حركت در يك شيء مستلزم اين است كه يك شيء تحت دو مقوله قرار بگيرد. در حالي كه مقولات، اجناس عالي هستند و نميشود يك شيء دو جنس عالي داشته باشد. ثانياً: حركت، كمال و فيض است و عطا كننده حركت، نميتواند فاقد اين كمال باشد پس آنچه كه حركت را ميپذيرد فاقد آن است و نميتواند خودش معطي آن باشد.
در مقابل عدهاي از فيزيكدانان جديد معتقدند كه اجسام، در حركت خود، نيازي به محرك و نيرو ندارند و حركتي كه در اجسام و أجرام عالم روي ميدهد (به هر دليلي و در هر حالتي) جسم آن را جبراً در خود حفظ ميكند و تا زماني كه قوهايي ديگر تغيير ديگري را در آن ايجاد نكند، آن حالت را قهراً در خود حفظ ميكند و محرك، فقط در تغيير جهت حركت و شتاب حركت، مورد نياز است. البته به نظر ميرسد، اين نظريه كه به «جبر در حركت» معروف شده است، ناظر به نفي لزوم قوه محركه خارجي است و نظريه فلاسفه اسلامي و ارسطو مربوط به اثبات قوه محركه داخلي است و تعارضي با يكديگر ندارند.ولي در هر حال اين اشكال، متوجه آنان است كه حركت اوليه در اشياء از كجا حاصل شده است و محرك آن چه بوده است و نظريه آنان از اين جهت، ناقص است.
فلاسفه از قديم، حركت را به دو قسم طبيعي و قسري، تقسيم ميكردند. آنان حركت طبيعي را ناشي از طبيعت اشياء ميدانستندولي در حركات قسري (مثل پرتاب سنگ به سمت بالا كه برخلاف ميل طبيعي اشياء است) نظريات مختلفي داشتهاند. بعضي قائل به جذب بودند و ميگفتند وقتي شيء به طرف بالا پرتاپ ميشود، در اثر اين پرتاب، موجي در هواي مجاور ايجاد ميشود و سنگ و هوا، مجموعاً حالت يك جسم واحد متصل را پيدا ميكنند و هوا، سنگ را از جلو، به سمت خود ميكشد و برخي ديگر قائل به «دفع» بودهاند و ميگفتند در چنين شرايطي، هوا باقي ميماند و سنگ به جلو ميرود ولي محرك آن، هوايي است كه باقي ميماند و سنگ را از عقب به جلو دفع ميكند. برخي از متكلمان معتقد به «تولد حركت» بودهاند و ميگفتند: سنگ در مسير اين حركت، هر لحظه حركت جديدي را از حركت سابق توليد ميكند و برخي (بوعلي سينا) معتقد بودند محرك اين حركت، ميلي است كه برخلاف ميل طبيعي و موافق با جهت ضربه در شيء ايجاد شده است.ولي در عين حال هيچ كدام، ضرورت وجود فاعل حركت را منكر نبودهاند و نهايتاً طبيعت اشياء را محرك چنين حركاتي ميدانستهاند و يا حركت را ناشي از عوامل خارجي ميدانستهاند.
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 12:25 توسط بهار
|