یاوج و ماوج


یاوج و ماوج چیست؟

در قرآن مجید در دو سوره از یاجوج و ماجوج سخن به میان آمده ، یکى در 94سوره کهف و دیگر در سوره انبیاء آیه 96.

*«قَالُوا یا ذَا الْقَرْنَینِ إِنَّ یأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجًا عَلَى أَنْ تَجْعَلَ بَینَنَا وَبَینَهُمْ سَدًّا(الکهف/94)(آن گروه به او) گفتند: «ای ذو القرنین یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد می‌کنند؛ آیا ممکن است ما هزینه‌ای برای تو قرار دهیم، که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی؟

* «حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ یأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ ینْسِلُونَ(الأنبیاء/96)تا آن زمان که «یأجوج» و «مأجوج» گشوده شوند؛ و آنها از هر محل مرتفعی بسرعت عبور می‌کنند».

آیات قرآن به خوبى گواهى مى دهد که این دو نام متعلق به دو قبیله وحشى خونخوار بوده است که مزاحمت شدیدى براى ساکنان اطراف مرکز سکونت خود داشته اند.

در تورات در کتاب حزقیل فصل سى و هشتم و فصل سى و نهم ، و در کتاب رؤ یاى یوحنا فصل بیستم از آنها به عنوان گوگ و ماگوگ یاد شده است که معرب آن یاجوج و ماجوج مى باشد.

به گفته مفسر بزرگ ، علامه طباطبائى در المیزان یأجوج و مأجوج دو طائفه از مردم بودند که از پشت کوه به مردم حمله می کردند،و قتل عام و غارت راه انداخته اسیر می نمودند.دلیل بر همه اینها سیاق آیه است که تماماً ضمیر عاقل به آنان برگردانده شده و نیز عمل سد کشیدن بین دو کوه و غیر از اینها.{تفسیرالمیزان،ج13ص503}

بعضى معتقدند این دو کلمه عبرى است ، ولى در اصل از زبان یونانى به عبرى منتقل شده است و در زبان یونانى گاگ و ماگاگ تلفظ میشده که در سایر لغات اروپائى نیز به همین صورت انتقال یافته است .

دلائل فراوانى از تاریخ در دست است که در منطقه شمال شرقى زمین در نواحى مغولستان در زمانهاى گذشته گوئى چشمه جوشانى از انسان وجود داشته ، مردم این منطقه به سرعت زاد و ولد مى کردند، و پس از کثرت و فزونى به سمت شرق ، یا جنوب سرازیر مى شدند، و همچون سیل روانى این سرزمینها را زیر پوشش خود قرار مى دادند، و تدریجا در آنجا ساکن مى گشتند.

براى حرکت سیل آساى این اقوام ، دورانهاى مختلفى در تاریخ آمده است

که یکى از آنها دوران هجوم این قبائل وحشى در قرن چهارم میلادى تحت زمامدارى آتیلا بود که تمدن امپراطورى روم را از میان بردند.

و دوران دیگر که ضمنا آخرین دوران هجوم آنها محسوب مى شود در قرن دوازدهم میلادى به سرپرستى چنگیز خان صورت گرفت که بر ممالک اسلامى و عربى ، هجوم آوردند و بسیارى از شهرها از جمله بغداد را ویران نمودند.

در عصر کورش نیز هجومى از ناحیه آنها اتفاق افتاد که در حدود سال پانصد قبل از میلاد بود، ولى در این تاریخ ، حکومت متحد ماد و فارس به وجود آمد و اوضاع تغییر کرد و آسیاى غربى از حملات این قبائل آسوده شد.

به این ترتیب نزدیک به نظر میرسد که یاجوج و ماجوج از همین قبائل وحشى بوده اند که مردم قفقاز به هنگام سفر کورش به آن منطقه تقاضاى جلوگیرى از آنها را از وى نمودند، و او نیز اقدام به کشیدن سد معروف ذو القرنین نمود.{تفسیرنمونه،ج12ص551-552
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

برهان وجوب و امكان
    
  اين برهان، يكي از براهين معروف و متقن عقلي در باب اثبات وجود خداست، كه در آثار ابن سينا‌ به طور جدّي مطرح شده‌، لذا نام ديگر آن، «برهان سينوي» است. اين برهان از ابتكارات فارابي بوده و ابن سينا اين برهان را از فارابي اقتباس كرده است چنان‌چه، عبدالرحمن بدوي در؛ «موسوعة الفلسفه» تقرير فارابي از اين برهان را ذكر كرده است.(1)
 
برهان وجوب و امكان بر چند مقدمه استوار است:
   الف- تعريف واجب الوجود و ممكن الوجود:
  هر موجودي كه نسبت آن با وجود در نظر گرفته شود، از دو حال خارج نيست: يا اتصاف او به وجود، ضروري است، به گونه‌اي كه اساساً انفكاك وجود از آن قابل تصوّر نيست (واجب الوجود) و يا آن كه اتصاف او به وجود ضرورتي ندارد و مي‌توان تصور كرد كه رابطۀ آن با وجود گسسته شود. (ممكن‌ الوجود)
  جهت تقريب ذهني مطلب مي‌توان از اين تشبيه استفاده كرد؛ رابطۀ واجب الوجود و ممكن الوجود با وجود، رابطه شكر و آب شيرين است، شيريني شكر هرگز از آن جدا نمي‌شود و شکر غیر شیرین قابل تصور نيست امّا آب مي‌تواند هم شيرين باشد و هم شيرين نباشد و براي شيرين شدن آن، لازم است شيريني از خارج به آن اعطا شود.
  در نظر متكلمين و فيلسوفان اسلامي، واجب الوجود همان خداوند است و ساير موجودات  همگي ممكن‌ الوجودند.
  ب- اصل عليّت:
  مفاد اصل عليّت آن است كه «هر موجود ممكنی نيازمند علّت است» بر اين اساس قانون عليّت، قضيه‌اي عقلي و بديهي است كه تصور موضوع و محمول آن براي تصديق آن كفايت مي‌كند. شيء ممكن شيئي است كه نسبت آن با وجود و عدم يكسان باشد. بنابراين، چنين شيئي براي آن كه وجود پيدا كند نيازمند مُرجِّح است و اين مرجح، همان علّت است.
   ج- امتناع تسلسل:
  مقصود از تسلسل آن است كه سلسلۀ علت‌ها و معلول‌ها تا بي‌نهايت پيش رود و هيچ‌گاه به يك علّت نخستين ختم نشود. براساس اصل امتناع تسلسل وجود چنين سلسله نامتناهي محال است.
   د- امتناع دور:
  مقصود از دور آن است كه شيئ با يك يا چند واسطه، علّت خودش باشد. دور را در صورت اوّل، دور صريح و در صورت دوّم، دور مُضمر مي‌نامند.
  امتناع دور، در هر دو صورت ياد شده، امري مسلم و روشن است.
تقرير برهان:
  ترديدي نيست كه در جهان هستي، في‌الجمله موجودي هست كه مي‌توانيم از آن سخن بگوييم. اين موجود يا واجب الوجود است و يا ممكن‌ الوجود. در صورت اوّل، واجب الوجود (خداوند) ثابت مي‌شود. اما در صورت دوّم، بنابر اصل عليّت، نيازمند علّت خواهد بود. حال اگر علّت مزبور، خود، ممكن الوجود و معلول علّت سومي باشد و اين سلسله تا بي‌نهايت ادامه يابد، لازم مي‌آيد كه تسلسل رخ دهد در حالي كه گفتيم تسلسل امري محال است. احتمال ديگر آن است كه ممكنِ مفروض، بي‌واسطه يا باواسطه، معلول علّتي باشد كه خودش معلول آن موجود ممكن است. اين احتمال نيز باطل است؛ زيرا مستلزم دور مي‌باشد و همان‌گونه كه گفته شد، وقوع دور نيز مانند تسلسل عقلاً محال است.
  بدين ترتيب تنها احتمالي كه باقي مي‌ماند آن است كه موجود ممكن مورد بحث ما، بي‌واسطه يا با واسطه، معلولِ علّتي باشد كه آن علّت، معلولِ شيء ديگري نيست. در اين صورت، علّتِ مزبور، واجب الوجود است و بار ديگر وجود واجب الوجود ثابت مي‌شود.(2)
  برهان وجوب و امكان با تقرير فلسفي و پيچيدۀ آن در قرآن كريم مطرح نشده است، با اين حال، در برخي آيات به نحوي سخن از وابستگي و نيازمندي وجودي موجودات به خداوند به ميان آمده است كه مي‌توان آن را اشاره‌اي به آن دسته از براهين عقلي دانست كه مبناي آنها وابستگي جهان ممكنات به خداوندي است كه خود به هيچ موجودي وابستگي ندرد.

شبهه منافات داشتن علم بیشین الهی و اختیار انسان

شبهه منافات داشتن علم پیشین خدا با اختیار انسان
این شبهه را چنین میشود مطرح کرد: «علم خدا از نخست به کلیه حوادث و رخدادهائی که در جهان واقع میشود، تعلق گرفته است. به همین دلیل او از ازل می داند که فلان پدیده و فعل خاص در کدام روز و در چه شرائطی محقق و عملی خواهد بود. به عبارتی علم داشتن خدا به فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرایط پیدایش پدیده ها و نیز علم به وقوع حتمی آنها که علماء به آن قضاء و قدر علمی خدا می گویند، شامل انسان هم میشود. مثلا خدا پیش از خلقت فلان انسان می دانسته که در فلان روز فلان گناه یا فلان ثواب را انجام می دهد. به همین دلیل کسی از انجام آن کار ناچار و ناگزیر است و ترک آن برای او ممکن نیست، زیرا اندیشه امکان ترک، ملازم با این است که علم خدا صحیح و پا بر جا نبوده و آمیخته با جهل بوده باشد و این برخلاف فرض ماست که خدا بر همه چیز از ازل آگاه است».

پاسخ فلاسفه اسلامی و نظر آن ها درباره اختیار انسان
فلاسفه اسلامی در بیان این شبهه می فرمایند: از طرفی خداوند از ازل، از آنچه واقع می شود و آنچه واقع نمی شود، آگاه است و هیچ حادثه ای نیست که از علم ازلی الهی پنهان باشد. از طرفی، علم الهی نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر، زیرا تغییر با تمامیت و کمال ذات واجب الوجود منافی است. به همین دلیل ممکن نیست آنچه او از ازل می داند با آنچه واقع می شود مخالف و مغایر باشد؛ زیرا لازم می آید علم او علم نباشد بلکه جهل باشد و این با کمال وجود مطلق منافی است. پس اگر در ازل در علم الهی چنین بوده است که فلان شخص در فلان ساعت فلان معصیت را مرتکب می شود، جبرا و قهرا باید آن معصیت واقع شود و خود شخص بلکه هیچ قدرتی قادر نخواهد بود آنرا تغییر دهد والا علم خدا جهل خواهد بود.

این شبهه از آنجا پیدا شده که برای هر یک از علم الهی و نظام سببی و مسببی جهان حساب جداگانه فرض شده است؛ یعنی چنین فرض شده که علم الهی در ازل به طور گزاف و تصادف به وقوع حوادث و کائنات تعلق گرفته است. آنگاه برای اینکه این علم درست از آب در آید و خلافش واقع نشود لازم است وقایع جهان کنترل شود و تحت مراقبت قرار گیرد، تا با تصور و نقشه قبلی مطابقت کند. به همین دلیل از انسان نیز باید اختیار و آزادی و قدرت و اراده سلب گردد تا اعمالش کاملا تحت کنترل در آید و علم خدا جهل نشود. این چنین تصور درباره علم الهی منتهای جهل و بی خبری است. علم ازلی الهی از نظام سببی و مسببی جهان جدا نیست. علم الهی علم به نظام است، یعنی علم به صدور علت و معلول است از علل خاص آنها. پس علم ازلی که به افعال انسان تعلق گرفته است به معنای این است که او از ازل می داند که چه کسی به موجب اختیار و آزادی خود طاعت می کند و چه کسی معصیت؛ و آنچه آن علم ایجاب می کند و اقتضا دارد این است که آنکه اطاعت می کند به اراده و اختیار خود اطاعت کند و آنکه معصیت کند به اراده و اختیار خود معصیت کند. این است معنای سخن برخی که گفته اند: «انسان مختار بالاجبار است» یعنی نمی تواند مختار نباشد پس علم ازلی خدا، در سلب آزادی و اختیار انسان دخالتی ندارد. ملاصدرا پس از طرح این شبهه چنین پاسخ می دهد: علم و آگاهی خدا هر چند در سلسله اسباب صدور فعل از انسان قرار دارد، ولی مقتضای علم الهی این است که فعل انسان با قدرت و اختیار او انجام گیرد، زیرا قدرت و اختیار نیز در سلسله اسباب و علل آن فعل قرار گرفته است. ملا هادی سبزواری در این باره چنین می گوید: خدا نه تنها از صدور فعل از انسان آگاه است، بلکه از مبادی و مقدمات دور و نزدیک آن نیز آگاه است و یکی از مقدمات و اسباب فعل، توانایی و انتخاب انسان است تا آنجا که می گوید: اختیار برای انسان یک امر ضروری و حتمی است و اگر صدور افعال او به مرز ضرورت و لزوم می رسد، این ضرورت از قدرت و اختیار وی نشأت گرفته و هرگز با اختیار او منافات ندارد. علامه طباطبایی در رد این شبهه می فرماید: خدا از هر پدیده ای باخصوصیات و ویژگی هائی که دارد، آگاه است. او از افعال اختیاری انسان با همین ویژگی (اختیاری بودن) از ازل آگاه است و در این صورت، ممکن نیست افعال اختیاری انسان به صورت غیر اختیاری انجام شود. زیرا لازمه آن انقلاب و تحول و تغییر در علم خدا بوده و علم او واقع نما نخواهد بود و علم خدا جهل خواهد بود و این محال است.

آیاسکون هم زمان دارد؟

 سوالی که پس از تبیین مفهوم سکون به نظر می­رسد این است که آیا شیء ساکن دارای زمان هست یا نه؟ به عبارت دیگر، آیا بر شیء ساکن نیز زمان می­گذرد یا نه؟ اگر شیئی به مدت چند دقیقه در یک جایی ساکن است، آیا این سکون به همان میزان امتداد داشته است؟ اگر جواب مثبت باشد، لازمه­اش این است که سکون نیز وجودی، ممتد و دارای حرکت باشد، زیرا زمان که یک امر غیر قار و ممتد و است، فقط می­تواند بر یک امر ممتد و غیر قار منطبق گردد.
  عده­ای که معتقدند تقابل میان سکون و حرکت، از نوع تضاد است، معتقدند که سکون امری زمانی نیست بلکه بالعرض و مجاز، زمانی است. توضیح اینکه، وقتی یک شئ، یک ساعت حرکت می کند و این حرکت واقعا امتدادی به امتداد زمان است و در سکون نیز همین طور است با این تفاوت که در حرکت دو امتداد وجود دارد؛ امتدای به امتداد زمان و امتدادی به امتداد مسافت و سکون در واقع امتدادی است به امتداد زمان. به عبارت دیگر، حرکت حقیقتی دارای دو بعد است ولی سکون حقیقتی یک بعدی است. بعد دار بودن سکون به این لحاظ است که سکون خودش نوعی از حرکت است ولی حرکت شیء است در جای خودش و به همین جهت زمان دارد. بنا بر این، شیء متحرک همان طور که دارای زمان است، شیء ساکن نیز دارای زمان است و منطبق بر قطعه­ای از زمان است. طبق این نظر، هر سکونی نیز امری وجودی است؛ یعنی عدم محض و لاوجود محض نیست. شیء ساکن در همان حالی که ساکن است، متلبس به امری وجودی است که آن امر وجودی نوعی از حرکت است.

علل حقیقی و علل معد

يکي از تقسيماتي‌ که براي علت به معناي عام آن  لحاظ شده، تقسيم آن به علت حقيقي و علت معده است. علت حقيقي چيزي است که معلول به آن حقيقتا وابسته است و همواره همراه معلول نيز مي‌باشد، ولي علت معده چيزي است که زمينه تحقق معلول را فراهم مي‌سازد، در چنين موردي اگر علت نيز از بين برود معلول سرجاي خويش استوار است. نقش اصلي علت معده اين است که در ماده آمادگي پذيرش فيض را از علت فاعلي ايجاد مي‌کند. به عنوان نمونه گذشت قطعات زمان ماده را براي پذيرش حوادثي‌ که قرار است در آينده در آن پديد آيد نزديک مي‌کند.در مورد علت حقيقي هميشه اين حکم صادق است که از انعدام آن، انعدام معلول لازم مي‌آيد، اما در مورد علل معده چنين حکمي صادق نيست؛ به همين دليل فيلسوفان تاکيد کرده‌اند که در اين تقسيم، مقسم مورد نظر علت حقيقي نيست. در ساير تقسيمات علل، همانند تقسيم آن به طولي و عرضي، بسيط و مرکب، داخلي و خارجي و مانند آن مراد علت حقيقي است، ولي در اين مورد مراد از عليت، عليت مجازي و بالعرض است، در غير اين صورت فايده تقسيم، که بايد اقسام آن متباين باشند، حاصل نمي­شود؛ بلکه تقسيم شيء به خود و غير خود خواهد بود که منطق‌دانان چنين تقسيمي را نامعتبر، بي‌فايده و محال مي‌دانند. البته بالعرض تلقي کردن عليت علت معده بدين معنا نيست که از منظر ديگر نتوان آنرا علت حقيقي انگاشت، بلکه مي‌شود از بُعد ديگر به همين چيزي که در اين بستر علت معده شمرده شده است، از زاويه‌اي ديگر علت حقيقي به شمار آيد.به عنوان نمونه وقتي معمار نسبت به ساختمان در نظر گرفته شود، براي تحقق ساختمان عليت اعدادي دارد، ولي اگر حرکت دست او نسبت به انتقال مواد و مصالح ساختماني مورد توجه قرار گيرد، عليت حقيقي خواهد داشت.

 

فاعل حرکت

محرك در اصطلاح فلسفي عبارتست از عاملي كه باعث ايجاد حركت در يك شيء مي‌شود.در حركات عرضي، اين فاعل، حركت را به جعل تأليفي به متحرك مي‌دهد؛ يعني در اين حركات، فاعل حركت را به عنوان عرضي بر شيء متحرك عارض مي‌نماید ولي در حركات جوهري، فاعل حركت و محرك، حركت و متحرك را به جعل بسيط جعل مي‌كند؛ يعني در اين حركات، نفس جعل شيء متحرك و قابل حركت جوهري، مستلزم جعل و ايجاد تمام ذاتيات آن جوهر (از جمله حركت در جوهر) مي‌باشد نه اينكه جوهر جعل شود و سپس حركت بر آن عارض شود. 

ضرورت وجود فاعل حركت
  در مورد ضرورت وجود فاعل حركت دو نظريه وجود دارد؛ مشهور فلاسفه اسلامي به تبع ارسطو، معتقدند كه هر حركتي، ضرورتاً نيازمند يك محرك است، چون حركت عبارتست از «كمال يا فعل اول، براي يك شيء بالقوه، از آن جهت كه بالقوه است»؛ مثلاً همين كه شيء از مكان خود حركت كرد، همين حركت كمال اول يا فعل اول براي آن شيء است كه قوه حركت را داشته است و قرار گرفتن آن در نقطه بعدي، كمال دوم را براي آن ثابت مي‌كند. پس حركت دو حيثيت دارد؛ از آن جهت كه صفتي است وجودي و امكاني، نياز به قابل حركت «متحرك» دارد و از آن جهت كه امري است حدوثي و حادث؛ نياز به فاعلي دارد كه آن را محقق نمايد. اين افراد به دنبال اين بحث گفته‌اند كه محرك و متحرك نمي‌‌توانند يك شيء باشند و با هم اتحاد داشته باشند. چون اولاً: حيثيت فعل از مقوله «أن يفعل» است و حيثيت قبول از مقوله «أن ينفعل»، و اتحاد فاعل و قابل حركت در يك شيء‌ مستلزم اين است كه يك شيء تحت دو مقوله قرار بگيرد. در حالي كه مقولات، اجناس عالي هستند و نمي‌شود يك شيء‌ دو جنس عالي داشته باشد. ثانياً: حركت، كمال و فيض است و عطا كننده حركت، نمي‌تواند فاقد اين كمال باشد پس آنچه كه حركت را مي‌پذيرد فاقد آن است و نمي‌تواند خودش معطي آن باشد.
  در مقابل عده‌اي از فيزيك‌دانان جديد معتقدند كه اجسام، در حركت خود، نيازي به محرك و نيرو ندارند و حركتي كه در اجسام و أجرام عالم روي مي‌دهد (به هر دليلي و در هر حالتي) جسم آن را جبراً در خود حفظ مي‌كند و تا زماني كه قوه‌ايي ديگر تغيير ديگري را در آن ايجاد نكند، آن حالت را قهراً در خود حفظ مي‌كند و محرك، فقط در تغيير جهت حركت و شتاب حركت، مورد نياز است. البته به نظر مي‌رسد، اين نظريه كه به «جبر در حركت» معروف شده است، ناظر به نفي لزوم قوه محركه خارجي است و نظريه فلاسفه اسلامي و ارسطو مربوط به اثبات قوه محركه داخلي است و تعارضي با يكديگر ندارند.ولي در هر حال اين اشكال، متوجه آنان است كه حركت اوليه در اشياء از كجا حاصل شده است و محرك آن چه بوده است و نظريه آنان از اين جهت، ناقص است.
  فلاسفه از قديم، حركت را به دو قسم طبيعي و قسري، تقسيم مي‌كردند. آنان حركت طبيعي را ناشي از طبيعت اشياء مي‌دانستندولي در حركات قسري (مثل پرتاب سنگ به سمت بالا كه برخلاف ميل طبيعي اشياء است) نظريات مختلفي داشته‌اند. بعضي قائل به جذب بودند و مي‌گفتند وقتي شيء به طرف بالا پرتاپ مي‌شود، در اثر اين پرتاب، موجي در هواي مجاور ايجاد مي‌شود و سنگ و هوا، مجموعاً حالت يك جسم واحد متصل را پيدا مي‌كنند و هوا، سنگ را از جلو، به سمت خود مي‌كشد و برخي ديگر قائل به «دفع» بوده‌اند و مي‌گفتند در چنين شرايطي، هوا باقي مي­ماند و سنگ به جلو مي‌رود ولي محرك آن، هوايي است كه باقي مي‌ماند و سنگ را از عقب به جلو دفع مي‌كند. برخي از متكلمان معتقد به «تولد حركت» بوده‌اند و مي‌گفتند: سنگ در مسير اين حركت، هر لحظه حركت جديدي را از حركت سابق توليد مي‌كند و برخي (بوعلي ‌سينا) معتقد بودند محرك اين حركت، ميلي است كه برخلاف ميل طبيعي و موافق با جهت ضربه در شيء ايجاد شده است.ولي در عين حال هيچ كدام، ضرورت وجود فاعل حركت را منكر نبوده‌اند و نهايتاً طبيعت اشياء را محرك چنين حركاتي مي‌دانسته‌اند و يا حركت را ناشي از عوامل خارجي مي‌دانسته‌اند.

حرکت طولی وعرضی

  حركت در مقابل سكون است و در نظر قدما تعاريف گوناگون دارد. مشهورترين تعريف آن عبارتست از نحوه وجودي که شي به واسطه آن از به تدريج از قوه به سوي فعل مي رود. و تدريجي بودن آن بدين معناست که اجزايي که براي وجود آن فرض مي شود در زمان واحد با هم جمع نمي­شوند بلکه در طول زمان به وجود مي­آيند. به عبارت ديگر مقصود از تدريجي بودن حرکت اين است که هر يک از حدود و اجزاي فرضي وجود آن، فعليت جزء فرضي پيشين و قوه جزء پسين مي­باشد. تدريج يک امر بديهي است و با کمک حس شناخته مي شودو مقصود از تدريج واقع شدن در زمان‏هاى يكى پس از ديگرى است.

  حرکت طولي و عرضي عبارتست از وقوع حرکت و تغيير تدريجي در ماهيت هاي نوعي. به اين صورت که اگر حرکت در ماهيت هاي نوعي، در يک سلسله از بالا به پايين که بر يکديگر مترتب بودند صورت پذيرفت حرکت طولي رخ داده است حرکتي که از نوع عالي آغاز شده و به نوع متوسط رسيده و سرانجام به نوع اخير پايان مي­يابد. ولي اگر اين حرکت در ميان ماهيت­هاي نوعي زير مجموعه يک جنس قريب که در عرض يکديگرند نه درطول هم، روي دهد، حرکت عرضي اتفاق افتاده است.
  در حرکت طولي و عرضي که حرکت از نوع عالي شروع شده و به نوع اخير مي­رسد روند حرکت بدين صورت است: در هر حرکت ماده و صورتي و نيز قوه و فعلي بايد باشد، يک ماده اولي وجود دارد که توسط يک صورت نخستين که همان صورت جسمي است تحصل يافته و به فعليت رسيده است. انگاه مجموع اين ماده و صورت، يک حرکت ثاني را محقق مي­کنند و ماده ثاني را براي صورت بعدي که صورت نباتي مي شوند و پس از الحاق اين صورت در گياه حرکت روي مي­دهد. سپس مجموع ماده ثاني (دوم) و صورت نباتي، ماده­ااي براي صورت بعدي که مثلا صورت حيواني است قرار مي­گيرند و همينطور اين سلسله ادامه مي­يابد تا به نوع اخير مي­رسد.در اين حرکت ماده نيز در حال تغيير است و ماده هر صورت نوعي با ماده صورت نوعي پس از خود تفاوت دارد بدين صورت که موضوع صورت نخستين که قرار است با آن به فعليت برسد همان ماده اولي است و انگاه مجموع آن ماده و صورت، موضوع واقع مي­شوند براي صورت دوم، اما به اين صورت که ماده با پذيرش صورت جديد، صورت قبلي را نيز نگاه ميدارد مانند انساني که لباسي را بر وري لباس ديگر مي­پوشد.
  اما در حرکت عرضي، يک ماده وجود دارد که صورت­هاي گوناگون، يکي پس از ديگري بر آن وارد مي­شوند بدين صورت که هر گاه يکي  از آن صورت­ها در آن حلول کند آن ماده از پذيرش صورت ديگر ابا خواهد داشت. در اين قسم از حرکت، همان ماده­اي که در آغاز حرکت موضوع حرکت بوده است تا پايان حرکت موضوع آن خواهد بود و همه صورت­هاي جوهري وارد بر آن خواهند شد بدين صورت که اين ماده پس از قبول صورت اول، حرکتي را تشکيل مي­دهد و در حرکت دوم، قبل از قبول صورت دوم، صورت پيشين را از دست خواهد داد که به اين عمل خَلع و لُبس مي­گويند.


 

تقسیم وجود فی نفسه به وجود لنفسه و لغیره

تقسيم وجود في‌نفسه به وجود لنفسه و لغيره همة ما رنگها وبوها و مزه‌ها وو  حجمها اعداد و ... را مي‌شناسيم. حال سؤال ما اين است كه چه تفاوتي ميان رنگ قرمز يك گل و يا بوي خوش آن و خود آن گل وجود دارد. پاسخ آن است كه هرگز آن رنگ يا بو به طور مستقل و بدون آنكه به موجود ديگري مثل گل تكيه كنند, نمي‌توانند وجود داشته باشند. اين نوع از موجودات را عَرَض مي‌نامند و در مقابل آنها جوهر قرار دارد كه تكيه‌گاه اعراض محسوب مي‌شوند .
نكته‌اي كه در اينجا مي‌خواهيم بگوييم آن است كه اگر دقت كنيم هردوي اين موجودات يعني هم جواهر و هم اعراض از موجودات مستقل و في‌نفسه محسوب مي‌شوند زيرا داراي مفهوم مستقل هستند و اين‌گونه نيست كه از نظر مفهومي استقلال نداشته باشند. ولي با اين وجود, اين دو نوع موجود يعني جواهر و اعراض با يكديگر تفاوت دارند. زيرا جواهر بدون تكيه به اعراض مي‌توانند موجود شوند برخلاف اعراض كه حتما بايد به يك جوهر تكيه كنند تا بتوانند موجود شوند. به گروه اول يعني جواهر, موجودات «لنفسه» مي‌گويند و به اعراض موجودات «لغيره» مي‌گويند. به بيان فلسفي موجودات في‌نفسه و لغيره موجوداتي هستند كه علاوه بر آنكه عدم را از ماهيت خود طرد مي‌كنند نقصي را از وجودي ديگر هم سلب مي‌كنند و موجودات في‌‌نفسه و لنفسه موجوداتي هستند كه تنها عدم را از ماهيت خود سلب مي‌كنند.
با اين توضيح كه اگر به رنگ قرمز يك گل كه يكي از اعراض است (و از مقولة كيف است) توجه كنيم, خواهيم ديد كه اين رنگ, كه موجودي از موجودات است در هنگامي‌كه پا به دايرة هستي مي‌گذارد علاوه بر آنكه ماهيت خود را از حالت عدم خارج مي‌‌كند, وصفي را نيز به گل مي‌دهد و او را به رنگ قرمز در مي‌آورد. يعني پيش از به وجود آمدن اين رنگ, هم رنگ قرمز گل معدوم بود و هم گل فاقد چنين وصفي بود و پس از به وجود آمدن رنگ, هم ماهيتش را از حالت عدم ونيستي خارج مي‌كند و موجود مي‌شود و هم گل را داراي وصف قرمز بودن مي‌كند. اما وقتي گل كه جوهر است به وجود مي‌آيد, تنها ماهيت گل از عدم خارج شده و موجود مي‌شود ولي ديگر وصف چيز ديگري نمي‌شود. به رنگ گل كه علاوه برآنكه عدم را از ماهيت خود برطرف مي‌كند, وصف موجود ديگري نيز مي‌شود و عدمي را از آن طرد مي‌كند, موجود في‌نفسه لغيره مي‌گويند و به خود گل كه تنها از ماهيت خود عدم را طرد مي‌كند, موجود في‌نفسه لنفسه مي‌گويند.
علت آنكه به عَرَض موجود في‌نفسه گفته مي‌شود آن است كه اعراض علاوه بر آنكه در مفهوم استقلال دارند, ماهيت نيز دارند و به همين دليل درتحت مقولات عرضي مندرج‌اند. در حالي كه موجود في‌غيره يا رابط, نه ماهيت دارد و نه استقلال مفهومي. اما علت آنكه به اعراض لغيره‌گفته مي‌شود, همانطور كه گفته شد, به دليل آن است كه همواره وصف يك موجود ديگراند و در حقيقت نشان‌دهندة آن است كه عرض به خودي خود و بدون ارتباط با جوهر نمي‌تواند موجود شود و هرگاه موجود شود بر جوهر تكيه خواهد كرد.
بيان فلاسفه در رابطه با عرض اين است كه «وجوده في‌نفسه عين وجوده لغيره» يعني وجود في‌نفسه عرض همان وجود لغيره‌اش است. اين بيان, سؤالي را در ذهن بوجود مي‌آورد كه چطور ممكن است موجودي وجودي في‌نفسه و مستقل داشته باشد ولي اين وجود عيناٌ وجودي لغيره و متكي به ديگري باشد و آيا اين سخن تناقض نيست؟
در پاسخ مي‌گوييم كه مقصود از اين بيان آن است كه اعراض بدون ارتباط با جوهر وجودي نخواهند داشت و در حقيقت از حاق ذات و درون ذات جواهر بوجود مي‌آيند و وجودي غير از ربط به جوهر ندارند. به همين جهت است كه گفته مي‌شود عرض از شئونات جوهر است.
نكاتي كه تاكنون براي اعراض گفته شد دربارة صورت نسبت به ماده نيز صادق است زيرا صورت نيز علاوه برآنكه عدمي را از ماهيت خود طرد مي‌كند, عدمي را نيز از ماده طرد مي‌كند و او را از قوه به فعل در مي‌‌آورد.
بهتر آن است كه در اينجا قلم را به حكيم متأله حضرت آيت‌الله جوادي آملي بدهيم و از زبان ايشان بشنويم. در فرمايشات ايشان نكات فراواني وجود دارد كه براي اهل فن بسيار مغتنم خواهد بود:
«موجودات في‌نفسه يا مستقل را مي‌توان به دو گروه موجودات لنفسه و موجودات لغيره تقسيم كرد. توضيح آنكه موجودات في‌نفسه گاه براي خود موجودند, نظير واجب الوجود و گاه نظير اعراض و يا صورت و يا صورتهاي علمي مي‌باشند. در اين سه صورت, وجود في‌نفسه علاوه بر آنكه طرد عدم از خود مي‌نمايد نقصي را از وجودي ديگر سلب كرده و بدين سان وصف و نعتي را براي آن وجود اثبات مي‌نمايدو بنابراين وجود رابطي به معناي دوم يعني وجود نعتي برخلاف وجود ذاتي كه تنها عدم را از ذات خود طرد مي‌نمايد, داراي دو اعتبار است, يكي از آن دو, اعتبار نفسي آن است و ديگري اعتبار نعتي و وصفي براي غير است.
سر اينكه وجود رابطي در معناي دوم, في‌نفسه قابل تصور است اين است كه چنين وجودي دو كار انجام مي‌دهد: اول اينكه عدم را از حريم ماهيت خود طرد مي‌نمايد و كان تامه و هليت بسيطة آنرا تأمين مي‌نمايد. دوم اينكه عدم نعتي را از حريم موضوع خود سلب كرده و هليت مركبة آن را تأمين مي‌كند. به عنوان مثال وقتي گفته مي‌شود: «بياض در جسم موجود است» هر دو اعتبار در آن مشهود است. اگر وجود رابطي بياض كه وجود للغير است محقق نباشد, در آن صورت ابيض بودن جسم, كاذب خواهد بود.
نكته‌‌اي كه در اينجا مهم است اين است كه وجود في‌نفسه و وجود للغير بياض گرچه از حيث مفهوم مغايرند, زيرا كه اول از اين دو در قضاياي بسيطه و دومي در قضاياي مركبه قرار مي‌گيرد ولي در متن واقع بيش از يك حقيقت كه از آن به وجود في‌نفسه لغيره تعبير مي‌شود, نيست. و منشأ تعدد مفهوم اين است كه وجود شئ ناعت آنگاه كه به خود شئ نسبت داده شود, از احوال همان شئ شمرده شده و كان تامة آن محسوب مي‌شود و آنگاه كه به منعوت منتسب گردد, از حالات آن خوانده مي‌شود
[1]
«در هر قضيه بين موضوع و محمول آن پيوندي است كه بين موضوع آن با ديگر محمولات و بين محمول آن با ديگر موضوعات نيست. براي توجيه اين پيوند به دوگونه سخن گفته شده است, بايد ديد كه آيا اين دو سخن يك مطلب با دو بيان است و يا آنكه دو مطلبي‌اند كه هركدام مورد نياز است و يا اينكه با يكي از آن دو به ديگري نيازي نيست.
يكي از آن دو گفتار همان است كه پيوند موضوع و محمول هر قضيه از طريق وجود رابط تأمين مي‌شود و گفتار ديگر اين است كه بين دو جوهر مستقل كه هر دو از وجود في‌نفسه و لنفسه برخوردارند ارتباط و پيوندي نيست. پس در هليات مركبه يكي از دو طرف قضيه, جوهر مستقل نيست و اين اعم از آن است كه هردو طرف قضيه براساس جواز قيام عرض به عرض از اعراض بوده و يا اينكه يكي از آندو جوهر و ديگري عرض باشد.
عرض بودن محمول از اين جهت مصحح پيوند آن به موضوع است كه عرض داراي دو چهرة في‌نفسه و لغيره است و چهرة لغيره عرض, عامل پيوند آن با موضوع مي‌باشد وليكن اين گفتار متضمن اين اشكال است كه وجود واحد نمي‌تواند في‌نفسه و لغيره باشد, زيرا وجود لغيره, معنايي حرفي و وجود في‌نفسه, معنايي اسمي است و يك شئ با حفظ وحدت نمي‌تواند از اين دو معنا برخوردار باشد.
پاسخ از اين اشكال اين است كه مراد از چهرة لغيره عرض, چيزي جز همان وجود رابط نيست كه چون به محمول استناد داده شود در هيئت مشتق كه نمايانگر معناي حرفي است نشان داده مي‌شود, مانند, ابيض, اسود و نظائر آنها واگر به موضوع استناد داده شود, به صورت ذوبياض و مانند آن مشخص مي‌گردد.
اين پاسخ همانگونه كه ملاحظه مي‌شود پيوند موضوع و محمول را از طريق وجود رابط تأمين مي‌كند, بنابراين تحليل, گفتار دوم با بياني ديگر به گفتار اول كه مستقيما از طريق وجود رابط به تبيين پيوند خارجي موضوعات و محمولات قضايا مي‌پردازد باز مي‌گردد.
پاسخ اشكال فوق آن است كه گرچه در تعريف عرض گفته مي‌شود وجود في‌نفسه آن عين وجود لغيره آن است, اما اين تعريف از باب زيادي حد بر محدود و براي تفهيم نحوة وجود آن است. عرض بدون جوهر نخواهد بود و اين ارتباط هميشگي عرض به جوهر نيازمند به يك معناي حرفي است كه آنرا تأمين نمايد و آن معناي حرفي همان وجود رابط است كه در حمل عرض بر جوهر بالذات متعلق به جوهر است و در حقيقت جوهر زمام ربط عرض به خود را در دست دارد و اين رابط بالعرض نسبت به عرض داده مي‌شود و در تعريف عرض نيز از باب زيادت حد بر محدود اخذ مي‌شود. پس در حمل عرض بر جوهر بيش از سه چيز نيست: اول وجود في‌نفسه جوهر دوم وجود في‌نفسه عرض سوم وجود رابط كه معناي حرفي است و بالذات مستند به جوهر است و بالعرض مستند به عرض مي‌باشد. و در اينجا امر چهارمي به نام وجود لغيره عرض نيست كه حقيقتا عين وجود في‌نفسه آن باشد تا تحقق امر سوم يعني وجود رابط مورد اعتراض قرار گيرد.
بيان فوق مشكل يكي بودن وجود في‌نفسه و وجود لغيره اعراض را حل مي‌كند زيرا وجود في‌نفسه وجودي است كه داراي ماهيت است و ماهيت آن در تحت يكي از مقولات مندرج است و وجود لغيره ماهيت ندارد و با مفهوم از آن حكايت مي‌شود ويكي بودن وجودي كه ماهيت دارد با وجودي كه فاقد ماهيت مي‌باشد محل اشكال است و البته يك شئ نمي‌تواند داراي دو وجود جداي از يكديگر باشد كه يكي از آن دو في‌نفسه و ديگري لغيره باشد و بر فرض كه اين هردو وجود براي عرض پذيرفته شود به شرحي كه گذشت با تحقق وجود لغيره راهي براي اثبات وجود رابط باقي نمي‌ماند.
براي حل مشكل اجتماع دو وجود لغيره و في‌نفسه عرض نميـتوان همراه با نفي وجود رابط به نفي وجود في‌نفسه نيز پرداخت و براي عرض فقط وجود لغيره قائل شد زيرا در اين صورت اولا اعراض فاقد ماهيت بوده و هيچ يك از آنها تحت مقوله واقع نمي‌شوند و ثانيا چون وجود لغيره يك ربط مقولي است و ربط مقولي متفرع بر دو طرف است, با نفي وجود في‌نفسه يكي از دو طرف ربط كه همان وجود عرض يعني محمول فرض شده است نفي مي‌شود.گريز از محذوراتي كه بر يكي بودن وجود لغيره و وجود في‌نفسه و يا جدا بودن آنها پيش مي‌آيد با نفي وجود لغيره از عرض منتفي مي‌گردد و و جود رابط پس از نفي وجود لغيره عرض به برهان براي اعراض ذاتي اثبات مي‌گردد. زيرا هر موضوع كه در خارج داراي وصف ذاتي باشد با معروض خود در خارج داراي ربط است و اين ربط را موضوع و معروض با قرار گرفتن در سلسلة علل و علت قريب بودن برا ي عرض تأمين مي‌كند.
موضوع در صقع وجود خود, عرض را ايجاد مي‌كند و وجود في‌نفسه عرض چون لنفسه نيست به سبب موضوع خود موجود مي‌گردد و از آن پس ذهن از وجود آن ماهيت عرض را به دست مي‌آورد و در پرتو ربط وجودي كه بين موضوع و محمول است, محمول را بر موضوع حمل كرده مثلاً از شيريني عسل و يا حرارت آتش و مانند آن به لحاظ خارج خبر مي‌دهد و قرار گرفتن اضافه‌اي كه بالعرض به محمول و عرض نسبت داده مي‌شود در تعريف عرض از باب زيادت حد بر محدود مانعي ندارد. چه اين كه عنوان عرض داراي تعريف ماهوي نبوده و معرف آن نيز معرف منطقي و ماهوي نمي‌باشد
[2].



[1]
. رحيق مختوم/آيت‌الله جوادي آملي/بخش اول از جلد اول ص524-525

[2]
.همان/ بخش دوم از جلد دوم/ص76-

امکان بالقیاس و بالغیر

  امکان در اصطلاح مشهور، به معنی سلب ضرورت وجود و عدم می­باشد.امکان در یک تقسیم به امکان بالذات و امکان بالقیاس الی الغیر تقسیم می شود . امکان بالذات به این معنی است که ذات یک شیء ـ صرف نظر از هر چیز دیگر ـ  نه وجود برایش ضروری است نه عدم .بنابراین در امکان بالذات، نفی ضرورت وجود و عدم، تنها با توجه به ذات شیء صورت می­گیرد و لذاست که بالذات نامیده می­شود. امکان بالغیر _ یعنی امکانی که در یک شیء ، از سوی شیء دیگری اعطاء شده  باشد _ محال است و لذا امکان (بر خلاف وجوب و امتناع که هریک سه قسم دارند) تنها دو قسم خواهد داشت.
  امکان بالقیاس الی الغیر به این معنی است که یک شیء در نسبت با شیء دیگری نه وجودش ضروری است نه عدمش و این در جایی است که آن شیء دیگر ، نه وجود شیءِ مورد نظر را تقاضا داشته باشد نه عدم آن را . این وضعیت میان دو شیء ، در حالتی رخ می دهد که میان آن دو، علیت و معلولیتی نباشد و آن دو معلول علت واحدی نیز نباشند.چه اینکه وجود معلول، وجود علت را تقاضا دارد ولذا وجود علت در نسبت با وجود معلول، دارای وجوب بالقیاس است نه امکان بالقیاس همچنین وجود علت، وجود معلول را استدعا دارد و لذا وجود معلول، با توجه به وجود علت ، دارای وجوب بالقیاس است؛ نیز میان دو معلولِ یک علت، وجوب بالقیاس برقرار است[ زیرا وجود یک معلول، وجود علت خود را استدعا دارد و علت، با توجه به وجود معلول دارای وجوب بالقیاس می­شود و وجود علت نیز وجود معلول دیگر را استدعا دارد و معلول دیگر، با توجه به وجود علت دارای وجوب بالقیاس می­گردد . بنابراین در نهایت ، وجود یک معلول وجود معلول دیگر را استدعا دارد ولذا هر معلول با توجه به وجود معلول دیگر، دارای وجوب بالقیاس خواهد بود.  
  با توجه به مطالب فوق، روشن می­شود که میان دو موجود، هیچگاه امکان بالقیاس برقرار نمی­شود. زیرا هر دو موجود، یا علت و معلول­اند یا معلول علت واحدی هستند؛ چه اینکه، اگر علت و معلول نباشند، در نهایت به علت واحدی منتهی می­شوند چرا که همه عالم هستی، معلول ذات خداوند (واجب الوجود بالذات) است و طبق دلایل توحید، این ذات، یگانه و واحد است و لذا همه موجودات عالم، معلول علتی واحد­اند. آری اگر دو موجود فرض شود که هر دو واجب الوجود بالذات باشند، چون واجب بالذات محال است که دارای علت باشد، میان آن دو موجود، علیت و معلولیت برقرار نخواهد بود و لذا در نسبت با یکدیگر، دارای امکان بالقیاس خواهند بود.اما طبق دلایل توحید، تنها یک واجب الوجود بالذات موجود است و واجب بالذاتِ دیگر، محال است موجود باشد.  
  بنابراین امکان بالقیاس را باید میان دوشیئی سراغ گرفت که دست­کم یکی از آن دو معدوم باشد؛ مثلاً میان واجب الوجود بالذات (خداوند) و ممکناتی که معدوم­اند یا میان دو ممتنع بالذات، امکان بالقیاس برقرار است.
نظر من:طبق این توضیحات بالا امکان بالقیاس الی غیر نیز وجود ندارد وفقط یک فرض ذهنی است وبه هیچ دردی نمیخورد درنتیجه یک امکان بیشتر نداریم که همان امکان بالذات است.

سنخیت علت و معلول

تردیدى نیست که هر معلولى از هر علتى بوجود نمىآید و حتى میان پدیدههاى متعاقب یا متقارن هم همیشه رابطه علیت برقرار نیست بلکه علیت رابطه خاصى است میان موجودات معینى و به دیگر سخن باید میان علت و معلول مناسبتخاصى وجود داشته باشد که از آن به سنخیت علت و معلول تعبیر مىشود این قاعده نیز از قضایاى ارتکازى و قریب به بداهت است که با سادهترین تجربههاى درونى و بیرونى ثابت مىگردد .

اما سنخیت و مناسبتى که بین علت و معلول لازم است در مورد علتهاى هستى بخش و علتهاى مادى و اعدادى تفاوت دارد در مورد اول ویژگى این سنخیت را مىتوان با برهان عقلى اثبات کرد و تقریر آن این است .

چون علت هستىبخش وجود معلول را افاضه مىکند و به تعبیر مسامحى به معلول خودش وجود مىدهد باید خودش وجود مزبور را داشته باشد تا به معلولش بدهد و اگر آن را نداشته باشد نمىتواند اعطاء و افاضه کند معطى الشىء لا یکون فاقدا له و با توجه به اینکه با اعطاء وجود به معلول چیزى از خودش کاسته نمىشود روشن مىگردد که وجود مزبور را بصورت کاملترى دارد به گونهاى که وجود معلول شعاع و پرتوى از آن محسوب مىشود .

پس سنخیت بین علت هستىبخش و معلول آن به این معنى است که کمال معلول را به صورت کاملترى دارد و اگر علتى در ذات خودش واجد نوعى از کمال وجودى نباشد هرگز نمىتواند آن را به معلولش اعطاء کند و به دیگر سخن هر معلولى از علتى صادر مىشود که کمال آن را بصورت کاملترى داشته باشد .  ولى چنین سنخیتى بین علتهاى مادى و اعدادى و معلولاتشان وجود ندارد زیرا آنها اعطا کننده و افاضه کننده وجود نیستند بلکه تاثیر آنها محدود به تغییراتى در وجود معلولات مىباشد و با توجه به اینکه هر چیزى موجب هر گونه تغییرى نمىشود اجمالا بدست مىآید که نوعى مناسبت و سنخیت بین آنها هم لازم است ولى نمىتوان ویژگى این سنخیت را با برهان عقلى اثبات کرد بلکه تنها بوسیله تجربه باید تشخیص داد که چه چیزهایى مىتوانند منشا چه تغییراتى در اشیاء بشوند و این دگرگونیها در چه شرایطى و به کمک چه چیزهایى انجام مىپذیرد .

مثلا هرگز عقل نمىتواند با تحلیلات ذهنى دریابد که آیا آب موجود بسیطى است یا مرکب از عناصرى دیگر و در صورت دوم از چند عنصر و از چه عناصرى ترکیب مىیابد و براى ترکیب آنها چه شرایطى لازم است و آیا شرایط مفروض جانشین پذیر هستند یا نه .

پس اثبات اینکه آب از دو عنصر اکسیژن و ئیدروژن با نسبتخاصى ترکیب یافته و براى ترکیب آنها درجه حرارت و فشار خاصى لازم است و جریان الکتریکى مىتواند در سرعت ترکیب آنها مؤثر باشد تنها از راه تجربه امکانپذیر مىباشد

عالم ذر وجسمانیه الحدوث بودن نفس

میان اعتقاد به جسمانیة الحدوث بودن نفس و اعتقاد به عالم ذر آن گونه که علامه طباطبائی مطرح کرده است، تنافی وجود ندارد؛ زیرا جسمانیة الحدوث بودن، یعنی حدوث به صورت فردی و متعین که با تکون مادی محقق می شود، اما وجود در عالم ذر، یعنی وجود به صورت جمعی بدون این که تمایزی بین او و سایرین باشد.

پیش از پرداختن به موضوع، فهم جسمانیة الحدوث بودن نفس و نظر علامه پیرامون عالم ذر از ضروریات شمرده می شود.

۱٫ طبق دیدگاه حکمت متعالیه، ذوات ابتدا به صورت جمعی؛ یعنی به صورت نامتعین وجود داشته، سپس با تکون مادی تشخص می یابند و از این به بعد به صورت فردی باقی می مانند؛ به عبارت دیگر، نفس جسمانیة الحدوث و روحانیة البقا است.

۲٫ در ذیل آیۀ: “وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلینَ” مفسران در بارۀ ماهیت عالم ذر احتمالات گوناگونی دادند؛ به عنوان مثال در تفسیر نمونه آمده است که دو احتمال مهم تر است:

الف. خداوند از صلب آدم و از ذرات انسان ها که در صلب آدم بودند میثاق گرفت.

این احتمال اشکالاتی دارد.

ب. منظور از عالم ذر عالم فطرت است؛ یعنی این زبان حال انسان ها است که می گویند … به هرحال خداجویی و خداشناسی در فطرت همۀ انسان ها هست و همۀ افراد بشر داراى روح توحیدند و سؤالى که خداوند از آنها کرده به زبان تکوین و آفرینش است و پاسخى که آنها داده‏اند نیز به همین زبان است.[۳]

علامه ضمن پذیرش روایات عالم ذر در تفسیر المیزان به این دو احتمال اشکالاتی دارند و می فرمایند: آوردن “اذ” در این آیه دلالت دارد که حادثه ای در قبل اتفاق افتاده است و این با بحث فطرت و گفتن با زبان حال سازگاری ندارد، بلکه منظور وجود انسان ها و موجودات به وجود جمعی در عالم ملکوت است که قبل از عالم ملک است و باید توجه داشته باشیم که این قبلیت زمانی نیست؛ زیرا همین الان هم این قبلیت وجود دارد و قبل از عالم ملک عالم برزخ و عقل است.

با توضیحی که ارائه شد روشن گردید که بین اعتقاد به جسمانیة الحدوث بودن نفس با نظر علامه در بارۀ عالم ذر تنافی وجود ندارد؛ زیرا جسمانیة الحدوث بودن؛ یعنی حدوث به صورت فردی و متعین که با تکون مادی محقق می شود، اما وجود در عالم ذر؛ یعنی وجود به صورت جمعی بدون این تمایزی بین او و سایرین باشد. البته عده ای این دیدگاه را نپذیرفته و گفته اند: نفس از آغاز آفرینش خود، جوهری مجرد بوده است و تجرد در ذات آن نهفته است. نفس مجرد، نسبت زمانی با چیزی ندارد و لذا نمی توان برای آن تقدم یا تأخر زمانی در نظر گرفت. بر این اساس، وقتی گفته می شود که نفس در زمان خاصی به بدن تعلق می گیرد، تقید به زمان خاص، در واقع، از ناحیه بدن است که شیء مادی، جسمانی و زمان مند است. به عبارت دیگر، با لحاظ احکام خاص این عالم طبیعی و جسمانی است که گفته می شود، نفس قبل از بدن وجود داشته است. بنابراین، نفس از ابتدا مجرد است و به عالم مجردات تعلق دارد، عالمی که به تقدم دهری بر عالم طبیعت و ماده مقدم است، ولی نسبت آن به آنات زمان یکسان است. نفس مجرد به لحاظ تجردش، بر بدن مادی محیط است و پس از حصول استعداد خاص در بدن، در واقع این بدن است که در زمانی خاص، با نفس ارتباط خاصی می یابد. به تعبیر دیگر بدان تعلق می پذیرد. شاید مقصود از این تعبیر روایات که خلفت ارواح دو هزار سال (بالفی عام) بر حدوث ابدان مقدم اند، تقدم زمانی نباشد، بلکه روایت به دو مرحلۀ تقدم اشاره دارد: یکی تقدم عالم عقلی بر عالم برزخ و مثال؛ و دیگری تقدم عالم برزخ بر عالم طبیعت. مؤید این برداشت همان تعبیری است که در قرآن کریم به کار رفته است که می فرماید: “و ان یوماً عند ربک کالف سنة مما تعدون” ؛ و در حقیقت، یک روز نزد پروردگارت مانند هزار سال است از آن چه می شمرید. حج، ۴۷ و ظاهراً مقصود از “یوم” در آن، یک مرحله از تقدم طولی عوالم بر یکدیگر است. بنابراین، نفس قبل از پیدایش بدن (البته نه قبلیت زمانی) وجود دارد و محیط بر بدن است و تقدم  آن بر بدن از باب تقدم عالم تجرد بر طبیعت است. در این صورت، می توان به مدلول روایات، بدون نیاز به هیچ گونه تکلف و تأویلی، اذعان کرد و در عین حال به نحوی قول به قدم نفس و حدوث آن را جمع نمود. قدم نفس به اعتبار مرتبۀ وجود دهری است که در عالم تجرد دارد که البته با مثل افلاطونی و وجود جمعی عقلانی متفاوت است؛ زیرا طبق این نظر، نفوس در عالم تجرد به نحو متکثر وجود دارند نه به صورت بسیط و واحد. البته در این جا ممکن است اشکال امتناع تکثر افرادی مجردات، که مصنف نیز بدان اشاره کرد، مطرح شود، لیکن به اعتقاد ما دلیل این مسئله قابل خدشه است و کثرت فردی و وحدت نوعی در میان مجردات امکان دارد.                                                     نظر شهناز دوستی:به نظر من جسمانیه الحدوث بودن نفس با عالم ذر منافات دارد چون اگر قرار باشد نفس در ابتدا جسمانی باشدانسان نمیتواند چیزی از عالم ذر را به یاد بیاوردوعلاوه بر این نحوه ی تبدیل نفس جسمانی به نفس روحانی قابل توجیه نیست.

محال بودن ترجیح بلا مرجح

 

الترجیح من غیر مرجح محال
این قاعده در بسیاری از مباحث فلسفی مورد استناد قرار می گیرد. به طوری که می توان آن را زیربنای بسیاری از مسائل به حساب آورد.

موارد کاربرد قاعده مذکور
از جمله مسائل مهمی که حکما بر این قاعده مترتب کرده اند، این اسن که ملاک احتیاج به علت، امکان است نه حدوث. در مقابل این عقیده، متکلمین سخت می کوشند اثبات نمایند که ملاک احتیاج به علت، همواره حدوث است نه امکان.

حکما برای اثبات نظریه خود، که ملاک احتیاج به علت را امکان می دانند نه حدوث، به این قاعده استدلال کرده اند که هر گاه نسبت هستی و نیستی به یک شیء مساوی باشد، ترجیح یکی از این دو نسبت بر دیگری محال خواهد بود؛ مگر اینکه مرجحی از خارج وجود داشته باشد. پس خارج شدن شیء از حالت تساوی، نسبت به هستی و نیستی که همان معنی امکان ذاتی است، نیاز به علت را ثابت می کند و به این ترتیب اثبات نظریه حکما در این مورد با استمداد از این قاعده انجام می گیرد. اکنون این سوال مطرح می شود که آیا خود این قاعده بدیهی است یا اینکه از جمله نظریات محسوب می شود؟

بداهت قاعده مذکور
بیش تر حکما آن را بدیهی دانسته اند، تا آنجا که از حیث بداهت و وضوح آن را با قضیه «الواحد نصف الاثنین» در یک درجه قرار داده اند. برخی دیگر آن را نظری پنداشته و در مقام اقامه برهان گفته اند شیئی که نسبتش به وجود و عدم مساوی باشد، اگر یکی از دو طرف آن بر دیگری بدون مرجح رجحان یابد، لازم می آید که طرف رجحان یافته، نسبت به شیء برطرف دیگر اولویت داشته باشد و این خلاف فرض است؛ زیرا فرض این است که شیء نسبت به طرفین در حد مساوی قرار گرفته باشد.

در میان عرفا نیز تمسک به این قاعده در اثبات برخی مسائل دیده می شود. از جمله محمدبن حمزه فناری در شرح کلام صدرالدین قونوی جهت اثبات این مسئله که تخلف معلول از علت تامه جایز نیست، به این قاعده تمسک کرده است. به این ترتیب که هر گاه معلول، بر حسب فرض، از علت تامه تخلف کند، نسبت آن به جمیع زمانها مساوی خواهد بود. بنابراین، وقوع آن معلول، در هر زمانی از ازمنه پس از تخلف از علت تامه، ترجح بلامرجح خواهد بود و ترجح بلامرجح از نظر عقل محال است. سپس برای محال بودن این قاعده به چند دلیل تمسک می کند. به این ترتیب که می گوید: اگر ترجح بلامرجح محال نباشد، اشکالاتی لازم می آید که عبارتند از: 1- انقلاب حقیقت امکان 2- تعدد واجب الوجود 3- حدوث واجب الوجود.

تقریر این مطلب آن است که هرگاه ماهیتی، که نسبتش به وجود و عدم مساوی است، بدون مرجح خارجی وجود پیدا کند، معلوم می شود که وجود، مقتضای ذات آن است و چیزی که وجود مقتضای ذاتش باشد، واجب الوجود خواهد بود. پس اگر ترجح محال نباشد، انقلاب حقیقت امکان به واجب پیش می آید که در این صورت دو اشکال دیگر یعنی تعدد واجب و حدوث آن را نیز به دنبال خواهد داشت. سپس یکی از اشکالات معروف را در مورد قاعده به این صورت مطرح می کند.

پاسخی که شارح کتاب مفتاح الانس به  اشکال معروف «گرسنه و انتخاب یکی از دو قرص نان» می دهد، با پاسخ سایر کسانی که با این اشکال مواجه شده اند، تفاوت کلی دارد. زیرا سایر حکما معمولا در مقام پاسخ از این اشکال گفته اند جایی که شخص گرسنه یکی از دو قرص نان را که از هر جهت مساویند، انتخاب می کند، در واقع و نفس الامر «مرجح» موجو است، ولی آن «مرجح» از نظر ما مجهول است؛ در حالی که شارح کتاب مفتاح الانس مرجح موجود را امری مجهول و پنهان از نظر نمی داند، بلکه اراده شخص گرسنه را مرجح برای انتخاب می داند. البته مرجح بودن اراده برای انتخاب، خالی از اشکال نیست. زیرا همین سوال در مورد پیدایش اراده مطرح می شود که مرجح به وجود آمدن آن چیست؟ و این سوال به طور تسلسل تا بی نهایت پیش می رود یا مستلزم دور محال می گردد.

در مقام پاسخ به این اشکال برخی گفته اند که اراده، صرفا یک نسبت است و در خارج به وجود خارجی موجود نیست. بنابراین، در مورد اراده نقل کلام نمی شود و سوال از مرجح برای پیدایش آن مطرح نمی گردد تا مستلزم تسلسل گردد. ولی شارح کتاب مفتاح الانس این پاسخ را نمی پسندد و براساس تفکر عارفانه خویش راه حل دیگری را جهت حل این مشکل ارائه می نماید. به این ترتیب که اراده شخص را مرجح برای انتخاب یکی از دو فعل متساوی می داند؛ ولی برای پیدایش اراده در شخص، سوال از مرجح را مطرح نمی کند. زیرا اراده شخص را به اراده سابق ازلی مستند می داند و این استناد را موجب سلب اختیار از شخص نمی داند. زیرا اراده شخص را صورت و مظهر اراده ازلی می داند. بنابرانی، اراده ازلی، مرجح اصلی همه اشیاء است و هنگامی که سخن به اراده ازلی رسید، همه چیز پایان می یابد و دیگر جای هیچ گونه سوال به چرا و چگونه باقی نمی ماند و رشته تسلسل پرسش ها و پاسخ ها گسسته می شود و سکوتی عمیق جای همه فریادها را فرا می گیرد و آنجا یک صدا است که همه گوشها را پر کرده و مجالی برای غیر آن نمی ماند. آن صدا این است: لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون.

تفاوت قاعده مذکور در ابواب تفعیل و تفعل
در خاتمه این مبحث، تذکر نکته ای ضروری به نظر می رسد و آن عبارت است از این که برخی پنداشته اند بین «ترجیح بلامرجح» از باب تفعیل و «ترجح بلامرجچ» از باب تفعل، تفاوت وجود دارد و آنچه محکوم است به  امتناع، ترجح از باب تفعل است نه ترجیح از باب تفعیل، بلکه ترجیح بلامرجح از باب تفعیل فقط قبیح است نه ممتنع.

در پاسخ این گروه گفته می شود میان «ترجیح بلا مرجح» به صورت تفعیل و «ترجیح بلامرجح» به صورت تفعل از حیث حکم به امتناع، تفاوتی وجود ندارد و هر دو مورد دارای حکم واحدی است، فقط تفاوت در این است که اگر این حکم را به فاعل نسبت دهیم، ترجیح بلامرجح به صورت تفعیل بیان می شود، ولی اگر آن را به نفس ماهیت مورد بحث نسبت دهیم، ترجح بلامرجح به صورت تفعل تعبیر خواهد شد. بنابراین تفاوتی از حیث حکم بین این دو طرز تعبیر وجود ندارد و مفاد هر دو یکی بیش نیست.

نظر من در مورد این مطلب:اول اینکه این قاعده به نظر من بدیهی نیست چون اگر بدیهی بود این همه در مورد آن اختلاف نظر پیش نمیامد و در ثانی این که گفته است همه اراده های ما به اراده ازلی بر میگرددزیاد قابل قبول نیست چون اراده هرکسی به خودش برمیگرددواگر این طور نبود انسان در کارهایش مجبور بود وهیچ تکلیفی نداشت.

وجود ذهنی

و
 


وجود ذهنی دستاورد فلاسفه مسلمان:
تا جاییكه مدارك نشان می دهد مسئله مهم وجود ذهنی در فلسفه یونانی سابقه نداشته و دستاورد فلاسفه مسلمان و فلسفه اسلامی بوده است و ظاهراً اولین كسی كه در كتاب خود برای آن فصلی مستقل باز كرده فخررازی متكلم معروف ایرانی (در المباحث المشرقیة) است كه بنابر اظهار خود او در مقدمه كتاب، او نیز مطالب خود را از حكما و پیشینیان خود گرفته است. فلاسفه مسلمان وجود را بر دو دسته تقسیم كرده اند: وجود عینی (یا خارجی) وجود ذهنی (یا نفسانی). تقسیم به وجود ذهنی و خارجی را می توان بصورت تقسیم ماهیت به دو قسم برگردانید و گفت كه ماهیت و ذات بر دو گونه است: یا ماهیت خارجی است یا ماهیتی ذهنی.

وجود ذهنی و موضوعات آن:
وجود ذهنی، وجود مضوعات در ذهن است هنگامیكه تصور شود و یا در گزاره ها موضوع برای محمولات قرار گیرد. این موضوعات، یا موجودات ذهنی، ممكن است مطابق و مصداقی در خارج داشته و یا حتی نداشته باشند. مثلاً ما گاهی خود «عدم» را موضوع قرار داده و برای آن احكامی در ذهن و در گزاره ها می آوریم كه صحت دارند ولی عینیت خارجی ندارند. همچنین اشیاء معدوم و محال (مانند اجتماع نقیضین) ـ و همچنین گاهی كلیّات (و نیز موجودات را بصورت كاملاً تجریدشده از همه مشخصات) در ذهن می آوریم. امور كلی، چه تصور كلی و چه تصدیق كلی در ذهن حاصل می شوند، و می دانیم كه اینها وجود انتزاعی دارند ولی چون جهان خارج ظرف تجرید و انتزاع و كلیّات نیست، بنابرین، این تصورات یا موضوعات و محمولات، چون در خارج موجود نیستند، پس در جای دیگری موجود شده اند و آن ذهن است. وجود اینگونه موجودات را وجود ذهنی می نامیم، كه درك آن فطری است و هر كسی در وجدان خود آنرا درك و قبول می كند. (این مطلب خود دلیل بر وجودی بنام وجود ذهنی شمرده می شود).


جنبه های وجودشناسی و شناخت شناسی وجود ذهنی
مبحث وجود ذهنی دارای دو جنبه است: از طرفی بُعد وجودشناسی دارد زیرا نوعی وجود است كه بسیار ضعیف شده و خواص و آثار وجود خارجی را از دست داده، گرچه در جای خود ـ نه در مقابله با وجود خارجی ـ یك موجود خارجی است (زیرا انسان و نفس و ذهن او همه وجود خارجی دارند) اما وقتی آنرا در برابر وجود عینی خارجی می گذاریم، نام وجود ذهنی بخود می¬گیرد. از طرف دیگر این مبحث یك مسئله شناخت شناسی است و به بررسی تشكیل علم و آگاهی در انسان و رابطه انسان با جهان خارج مربوط می شود.

در فلسفه غربی، شناخت شناسی را از وجودشناسی جدا ساخته اند و دو افق جداگانه دارد، تا مسئله شناخت روشن نشود منطقاً زمینه ای برای وجودشناسی باقی نمی ماند. اما در فلسفه اسلامی تا حدودی این¬ دو با هم آمیخته و در هم بافته اند و شناخت و علم انسان با شناخت وجود در ارتباط است، اگرچه در مباحث منظم فلسفی جایگاه شناخت شناسی مقدم بر جایگاه وجودشناسی و دیگر مسائل فلسفه می باشد و حكم آستانه آنرا دارد. ملاصدرا مسئله شناخت را ـ كه وجود ذهنی بخشی از آنست ـ در چند جا گسترده و هر بخشی را بمناسبت بحث فلسفی آن بمیان آورده است. مثلا در بحث اتحاد عالم و معلوم و علم.

بحث وجود ذهنی را می توان یك حلقه رابط میان وجودشناسی¬ و شناخت شناسی دانست كه رابطه جهان و انسان را روشن می سازد. در این مبحث مشكل انطباق عالم خارج با ذهن مطرح و حل می شود. اعتقاد اكثر فلاسفه مسلمان بر اینستكه آنچه در ذهن شكل می گیرد، همان ذات و ماهیت است نه یك تصویر، بطوریكه اگر ماهیتی ناظر به موجود خارجی و درواقع از مقوله علم و شناخت باشد، آن ماهیت همان ماهیت شیء خارجی است كه منهای وجود عینی و آثار خارجی آن به ذهن منتقل شده است.

اشکالات وارده بر وجود ذهنی:
به مسئله وجود ذهنی اشكالات مهم و فنی وارد شد كه بسیاری از فلاسفه از پاسخ و حل آن فرو ماندند. از جمله آنكه می دانیم كه علم و ادراك، كیفیتی است كه عارض بر ذهن (و نفس) انسان می شود (به اینگونه كیفیات، كیف نفسانی می گویند) حال اگر جوهر شیء خارجی به ذهن وارد شود لازم است كه به كیف نفسانی تبدیل شود و تبدّل جوهر به عرض غیر ممكن است.

دوم آنكه وقتی ما به یك شیء بلحاظ كمیّت یا اعراض دیگر (غیر از كیفیت) آن علم پیدا كنیم و آنرا به ذهن بسپاریم درواقع آنرا به كیف نفسانی تبدیل كرده ایم و می دانیم كه طبق تعریف و داده های فلسفی ـ منطقی، مقولات دهگانه (ارسطوئی) بتمام ماهیت و ذات از هم جدا هستند و نمی توانند بهیچوجه به یكدیگر منقلب شوند. عده ای از فلاسفه و متكلمین مسلمان كوشیدند با توجیهات نادرست آنرا پاسخ بگویند و برخی بسبب پاسخ نیافتن، اصلاً منكر وجود ذهنی شدند. اما در این مسئله ملاصدرا یكی از شاهكارهای اندیشه خود را كه می تواند در مسائل دیگر فلسفه هم كارساز و حلاّل مشكلات باشد، عرضه كرد و مشكل را پاسخ گفت. بنابرین باید مسئله وجود ذهنی را یكی از دستاوردهای مكتب ملاصدرا دانست.

راه حل ملا صدرا در مسئله وجود ذهنی: ملاصدرا برای حل این مسئله، بسراغ منطق رفت و به تحلیل «حمل» و اِسناد در گزاره پرداخت. معمولاً وقتی محمولی به موضوعی حمل و نسبت داده می شود اگر جایی است كه بخواهند «وجود» محمول را در موضوع ثابت یا بیان كنند، از دید كلی این عمل در جایی می تواند صادق و صحیح باشد كه محمول اعم و موضوع مصداقی از آن باشد، مانند گزاره: «انسان حریص است».

ملاصدرا می گوید: نوع دیگری حمل داریم كه در قضایایی مانند «انسان نوع است» یافت می شود. در این گزاره مقصود بیان اینهمانی موضوع و محمول است، یعنی اشاره به وحدت دو ماهیت بظاهر متغایر می باشد، این نوع حمل را «حمل اولی و ذاتی» می نامد و حمل دسته اول را «حمل شایع صناعی». این حمل را ذاتی می نامند زیرا فقط در ذاتیات جاری است و «اوّلی» است چون «اوّلی الصدق / كذب» است.

نكته مهم منطقی دیگر كه ملاصدرا در همینجا بیان كرده است آنستكه ـ برخلاف عقیده مشهور منطقیین كه برای تحقق رابطه «تناقض» بین دو چیز، اتحاد در هشت شرط (وحدت موضوع، محمول، وحدت در مكان، زمان، قوه و فعل، كل و جزء، شرط و اضافه) لازم می دانستند ـ وی شرط نهمی را افزوده و می گوید در تناقض باید علاوه بر اتحاد در هشت شرط یادشده در «حمل» هم اتحاد داشته باشند یعنی هر دو قضیه حمل شایع یا حمل ذاتی اولی باشند و گرنه تناقض بوجود نمی آید.

وجود به اعتبار حمل اول وشایع:
وی از همین طریق اشكال وجود ذهنی را حل كرد و گفت برای جوهر یا كیف (یا هر عرض دیگر) خارجی وقتی به ذهن می آیند و وجود ذهنی می یابند (درواقع سلب وجود خارجی می شوند)، دو حمل جداگانه متصور است: 1ـ این موجود ذهنی از لحاظ ماهیت مفهوماً و ذاتاً با موجود خارجی وحدت دارد و درنتیجه بحمل اولی و ذاتی به آن حمل می شود (حمل اوّلی).

2ـ و اما وقتی وضع و وجود آنرا در ذهن بررسی می كنیم یك «كیف نفسانی» است و ازاینرو (حمل شایع) است، زیرا درواقع با موجودیت آن روبرو هستیم. وقتی جوهر یا اعراضی در خارج تصور می كنیم بلحاظ آثار خارجی آنهاست ولی وقتی اثر خارجی آنها از آنها سلب شود، یعنی به ذهن وارد شود فقط یك كیف است و این كلید حل مسئله می باشد.

خود وی به كلمه «جزئی» مثل می زند: این گزاره كه «جزئی بر اشیاء كثیر صدق نمی كند» را باید با دو دید نگریست: از آن لحاظ كه عملاً و در خارج جزئی، كلی نیست مصداق عنوان «جزئی» است. ولی از آنجا كه در قضیه بالا كلمه «جزئی» شامل تمام جزئیهای عالم تصور می شود خود یك كلی (مصداق كلی) است و اصلاً جزئی نیست; (یعنی وجوداً و عملاً كلی است ولی مفهوماً و ماهیتاً جزئی). پس «جزئی» بیك اعتبار كلی نیست و نقیض آنست ولی باعتبار دیگر (و نه بهمان اعتبار سابق) خود آن یك كلی است و شامل مصادیق فراوان می شود; ولی بین این دو قضیه «جزئی، جزئی است» و «جزئی، كلی است» تناقض وجود ندارد، چون یكی حمل اولی ذاتی و دومی حمل شایع صناعی است.

در مسئله وجود ذهنی هم، تمام جواهر یا اعراضی كه به ذهن می آیند چون موجودیت آنها در ذهن محقق شده و جای حمل شایع صناعی است، بنابرین همه كیف نفسانی می باشند ولی بلحاظ مقایسه یا مفهوم خارجی جوهر یا عرض قابل حمل بر آن (با حمل اولی ذاتی) می باشند و جوهر همان جوهر است و عرض همان عرض كه در خارج وجود دارند. 

 

 


 


 

 
 

 


 


 


 


 


 


 



 


 


 

جسم تعلیمی

  جسم تعليمي در مقابل جسم طبيعي به كار برده مي‌شود. جسم طبيعي همان امتداد جوهري در جهات سه گانۀ طول، عرض و عمق است امّا جسم تعليمي، امتداد عرضي در جهات سه گانه است كه بر امتداد جوهري عارض مي‌شود و مقدار و اندازۀ آن را مشخص مي‌سازد. بنابراين جسم تعليمي، از انواع كم متّصل است؛توضيح آنكه: كم متّصل خود دو قسم است: 1- كم متّصل ثابت (قارّ) 2- كم متّصل غيرثابت (غيرقارّ)، مصداق كم متصل غير ثابت فقط زمان است امّا كم متصل ثابت سه قسم است: 1- خطّ، كه فقط در يك جهت امتداد دارد. 2- سطح، كه در دو جهت (طول و عرض و عمق) امتداد دارد. 3- حجم( جسم تعليمي)، كه در سه جهت طول، عرض و عمق امتداد دارد.
  از آنجا كه انواع كم متّصل تا بي‌نهايت قابل انقسام است، جسم تعليمي هم كه داراي سه جهت است از هر سه جهت تا بي‌نهايت قابل انقسام است؛ به اين معنا كه هر كدام از اطراف آن و هر كدام از قطعه‌هايي كه از تقسيم جسم تعليمي حاصل شده‌اند، خود تا بي‌نهايت قابل انقسام هستند. مراد از انقسام تا بي‌‌نهايت انقسام فرضي است. يعني دهن ما مي‌تواند كميّت متصل و از جمله جسم تعليمي را تا بي‌نهايت تقسيم كند و به تعبير فلسفي، اين تقسيم را تقسيم بالقوه مي‌نامند كه در مقابل تقسيم بالفعل و خارجي قرار دارد. در عين حال اجسام به سبب حجمي كه دارند از نظر خارجي هم قابل انقسام هستند، منتهي اين انقسام تا جايي ادامه پيدا مي‌كند كه ابزارهاي لازم براي آن وجود داشته باشد.
اينکه گفته مي­شود «اجزاء ‌هر امتدادي بالقوه­اند» به اين معنا نيست که آنها در خارج در امتداد مذکور موجود نيستند بلکه به اين معناست که اين اجزاء ‌به نحو منفصل و جداي از هم، در خارج، در امتداد مذکور يافت نمي‌شوند. پس واژه "بالقوه" در اينجا به معناي «‌بالاجمال» ‌در مقابل «‌بالتفصيل »‌است نه به معناي چيزي که هم اکنون موجود نيست و مي تواند موجود شود. بلکه هر امتدادي، وجود جمعي اجزاء ‌خود است. مثلاً: ‌اگر در امتدادي مانند «‌a» نقطه اي مانند «o» فرض کنيم و به همين ترتيب در آن، دو امتداد کوچک­تر به نام هاي «‌b» و «c» در نظر بگيريم، امتدادهاي «‌b» و «c»، در خارج، در ضمن «‌a» حقيقتاً‌ موجودند اما نه به نحو منفصل و جداي از هم، يعني «‌a» ‌وجود جمعي «‌b» ‌و«c» است و وجود خاص «‌b» ‌و «‌‌‌c»‌ هنگامي يافت مي­شوند که «‌‌a»‌را در نقطه «‌o» در خارج حقيقتاً جدا کرده و قطع کنيم. پس مقصود از «‌اجزاي فرضي امتداد» ‌اين است که وصف جزئيت آنها فرضي است،‌ همانطور که وصف کليت امتدد «a»‌ فرضي است نه به اين معنا که خود آنها حقيقتاً ‌در خارج موجود نيستند  و ما آنها را موجود فرض مي­کنيم بلکه ذات اجزاء‌ يعني خودشان، در خارج با وجود اجمالي حقيقتاً‌ موجودند اما وصف جزئيت آنها مانند وصف کليت امتداد اصلي، فرضي و ذهني است؛ همانطور که وجود تفصيلي آنها فرضي و ذهني­اند. نکته ديگر اينکه، اجزاء فرضي هر امتدادي ضرورتاً‌ از نوع امتداد اصلي­اند؛ يعني امتدادهاي کوچک­تر حاصل شده از انقسام، ضرورتاً ‌امتدادند و ضرورتاً ‌از نوع امتداد اصلي هستند. اگر امتداد اصلي خط است آنها هم قطعات کوتاه­تري از خط­ هستند، اگر امتداد اصلي سطح است آنها هم قطعات کوتاه­تري از سطح­اند و اگر امتداد اصلي حجم است، آن اجزاء هم قطعات کوتاه­تري از حجم­اند و حتي اين قاعده درباره کم متصل غيرقار (امتداد سيال)‌ هم که مصداق آن "زمان" است نيز جاري است و قطعات حاصل شده از انقسام زمان، نيز قطعات کوتاه­تري از زمان­اند. به عبارتي قطعات حاصل شده از تقسيم، همواره مانند "امتداد اصلي" قابل تقسيم­اند و ممکن نيست در اثر تقسيم به اجزائي دست یافت که عقلاً ‌غير قابل انقسام و به اصطلاح «جزء لايتجزا» ‌باشند.مثلاً ‌از تقسيم خط هرگز به نقطه نمي رسيم، از تقسيم سطح هرگز به خط نمي رسيم و هکذا از تقسيم حجم هرگز نمي­توانيم به سطح برسيم همانطور که از تقسيم زمان نمي­توان به "‌آن"‌(‌که همان مقطع زمان و فاقد طول زماني است)‌ رسيد.به عبارت ديگر نقطه، طرف سطح است. يعني مي­توان بي­نهايت نقطه روي «‌خط»‌ فرض کرد، همانطور که «‌سطح» طرف حجم است؛ يعني مي­توان بي­نهايت سطح روي يک «‌حجم» ‌فرض کرد و همچنانکه «خط»، طرف سطح است يعني بي­نهايت خط مي­توان روي يک سطح فرض کرد.
به اختصار، هيچ امتدادي، قابل تجزيه به اجزاء" لا يتجزا" نيست، نه خط به نقاط، نه سطح به خطوط و نه حجم به سطوح و نه زمان به آنات، قابل تجزيه نيستند.
  از آن سو، تتالي نقاط، آنيات، خطوط و سطوح (البته خطوط و سطوح در جهتي که امتداد ندارند) محال است. از کنار هم قرار دادن تعدادي (‌و لو بي نهايت) نقطه، بدون هيچ  فاصله­اي در کنار هم به طوري که با يکديگر مماس يا به يکديگر متصل باشند، خط تشکيل نمي­شود. همانطور که از کنار هم قرار دادن بي­نهايت خط (در جهتي که امتداد ندارند) سطح به وجود نمي­آيد و همچنانکه از کنار هم قرار دادن بي­نهايت سطح (در جهتي که امتداد ندارد) حجم به وجود نمي­آيد، کما اينکه از کنار هم قرار دادن بي­نهايت "‌آن"‌، زمان به وجود نمي­آيد.
  نتيجه آنکه همانطور که ممکن نيست امتدادي به "اجزاء لا يتجزا"، تجزيه شده، نيز ممکن نيست از ترکيب "اجزاء لايتجزا" ‌امتدادي به وجود آيد. پس چنان که محال است خط يا سطح يا حجم يا زمان به مجموعي از نقاط يا خطوط يا سطوح يا آنات تجزيه شوند و لو نامتناهي باشند، ‌نيز محال است که از ترکيب مجموعي از نقاط يا خطوط يا سطوح يا آنات -و لو نامتناهي مي­باشند- خط يا سطح يا حجم يا قطعه­اي از زمان به وجود آيد.
 
نحوۀ وجود جسم تعليمي
  با توجه به اينكه اجسام طبيعي، در خارج جداي از يكديگر موجود و متعين و مشخص‌اند، جسم تعليمي (حجم) كه تعيّن جسم طبيعي است هم موجود مي‌باشد لكن نحوۀ وجودش به اين گونه است كه در موضوع (جسم طبيعي) يافت مي­شود، همان گونه كه همۀ اعراض اينگونه‌اند.
  همۀ انواع كميّت متّصل (و از جمله جسم تعليمي)، از چهره‌هاي وجود اجسام بوده و وجودي جداي از وجود جسم ندارند. هر چند انسان در ذهن مي‌تواند آنها را به عنوان موجود مستقلّي در نظر بگيرد و به يك معنا مي‌توان گفت: وجود جسم تعليمي، از شئون وجود جوهر است.
  با توجه به مطالب فوق، مي‌توان گفت جسم تعليمي از مختصّات عالم مادّي و جسماني است؛ چون هميشه همراه با جوهر جسماني است. بنابراين جسم تعليمي در مجردّات يافت نمي‌شود. هر چند بنابر قول به وجود عالم مثال (چنان كه شيخ اشراق و ملاصدرا آن را پذيرفته‌اند) مي‌توان گفت جسم تعليمي در آن عالم هم يافت مي‌شود. چون عالم مثال در حقيقت از جهاتي شبيه عالم مادّه است لكن هميشه‌ ويژگي‌هاي عالم مادّه را ندارد، مثلاٌ كميّت و شكل و رنگ دارد امّا حركت و استعداد و قوّه ندارد.
 نظر من:به نظر من جسم تعلیمی عرضی نیست چون ما هر چیزی را در نظر بگیریم دارای ابعاد است و دارای ابعاد بودن از ذاتیات جسم طبیعیست بر خلاف چیزی که در بالانویسنده گفته است. 
 
 

اتحاد عاقل و معقول

چكيده:

يكى از مباحث اساسى و كليدى در فلسفه كه اثبات و عدم آن نقش بنيادين در پاره‏اى از مسائل فلسفى دارد، مسئله اتحاد عاقل و معقول است.از ديرباز حتى خيلى پيش از اسلام اين مسئله مورد توجه انديشمندان بوده و ديدگاههاى متفاوتى درباره آن ارائه شده است.در اين ميان، ديدگاه رئيس فلاسفه مشاء در عالم اسلام به درستى روشن نيست; ايشان از سويى، در كتاب شفاء و اشارات به طور صريح و قاطع به مخالفت‏با آن پرداخته است، و از سوى ديگر، در كتاب مبدا و معاد با ارائه بيانى اجمالى و تفصيلى به طور جانبدارانه از نظريه اتحاد عاقل و معقول دفاع كرده آن را اثبات مى‏كند.اينكه كدام نظريه مورد اعتقاد ابن سينا بوده و اين كه كدام يك از اين دو ديدگاه او مقدم بر ديگرى است و يا آن چه در مبدا و معاد آورده بر اساس ممشاى قوم (مشائين) بوده يا نه مباحثى است كه در اين مقاله تلاش شده با استمداد از شواهد و قراين تا حدودى به آن پاسخ داده شود.

كليد واژه‏ها: عقل، عاقل، معقول، اتحاد، صورة، ماده و نفس

مقدمه

نظريه شيخ درباره اتحاد عاقل و معقول دچار تطور و تحول شده است، به گونه‏اى كه در اشارات و شفا آن را ابطال و طرفداران اين نظريه را به شدت نكوهش مى‏نمايد. ولى در كتاب مبدا و معاد بحث اتحاد عاقل و معقول را طرح كرده و آن را مى‏پذيرد.

ابطال نظريه اتحاد عاقل و معقول

شيخ در فصل هفت از نمط هفتم اشارات مى‏گويد: و هم تنبية ان قوما من المتصدرين يقع عندهم ان الجواهر العاقل اذا عقل صورة عقليه صار هو هى ... و در فصل دهم از همين نمط مى‏گويد: حكاية و كان لهم رجل يعرف بفرفويوس عمل فى العقل و المعقولات كتابا يثنى عليه المشاؤون و هو حشف كله .

منظور شيخ از «قوما من المتصدرين‏» اشاره به ارسطو و پيروان اوست، زيرا ارسطو معتقد بود كه عقل پيش از آن كه درباره چيزى بينديشد هيچ گونه صورتى ندارد، اما پس از آن كه معقولى را انديشيد صورت معقول با نفس او يكى مى‏شود، به بيان ديگر، هنگامى كه عقل با تعقل فعليت پيدا كند با معقول متحد مى‏شود.عاقل و معقول پيش از تعقل، بالقوه متحدند و پس از فعليت تعقل، بالفعل متحد مى‏شوند.

در كلام بعدى شيخ تصريح مى‏كند كه فرفوريوس كتابى درباره اتحاد عاقل و معقول تصنيف كرد كه مورد ستايش مشائين قرار گرفت، ليكن تمامى مطالب او باطل و بى‏اساس است.هم چنين در فصل ششم از مقاله هفتم علم النفس شفا، به شدت با اين مساله مخالفت كرده و مى‏گويد:

اين كه گفته شده نفس با معقولات خودش متحد مى‏گردد از امورى است كه من آن را محال مى‏دانم .

«فانى لست افهم قولهم ان شيئا يصير شيئا آخر» و در ادامه مى‏پرسد: منظور از اتحاد نفس با صور معقوله چيست؟ اگر مراد اين است كه صورتى كه در نفس هست‏خلع شده و صورتى ديگر جاى آن را مى‏گيرد; يعنى نفس به عنوان موضوع يا جزء موضوع باقى مى‏ماند و صورت‏ها عوض مى‏شوند، اين مطلب مدعاى شما را ثابت نمى‏كند، چرا كه نفس در هر دو حال باقى است و تنها صور آن تغيير پيدا مى‏كنند، همانند سيبى كه رنگش عوض مى‏شود يا آبى كه به بخار تبديل مى‏شود.

اينها خلع و لبس است كه در آنها ذات شى‏ء تغيير نمى‏يابد.اما اگر بگوييد منظور اين است كه تمامى نفس صورت معقوله مى‏شود اين چهار فرض پيدا مى‏كنند، زيرا آن گاه كه شيى‏ء به شى‏ء ديگر تبديل مى‏شود، آيا شى‏ء اول پس از تبديل شدن به حال خود باقى مى‏ماند يا معدوم مى‏شود و در هر يك از دو حالت، شى‏ء دوم چه وضعى دارد، موجود است‏يا معدوم؟ بنابراين، در مجموع چهار حالت قابل تصور است:

1- هر دو مورد موجود باشند;

2- هر دو پس از تبديل شدن معدوم مى‏شوند (اين فرض چون بطلانش واضح است، شيخ مطرح نكرده است).

3- شى‏ء اول موجود و شى‏ء دوم معدوم شود;

4- شى‏ء اول معدوم و شى‏ء دوم موجود باشد.

شق اول كه هر دو موجود باشد، قابل تصور و تحقق است، اما در اين فرض اتحادى صورت نگرفته، بلكه هر يك به حال خود باقى مانده است.شق سوم نامعقول است، چرا كه معنايش اين است كه شى‏ء اول شى‏ء دوم شده و سپس معدوم گردد، به بيان ديگر، شى‏ء اول متحد با معدوم شود.شق چهارم محذورى ندارد، چيزى (شى اول) معدوم شده و چيزى (شى دوم) ديگر موجود گرديده، اما اين مدعاى شما، يعنى اتحاد بين دو شى‏ء را ثابت نمى‏كند، چون در شق چهارم چيزى معدوم شده و از بين رفته است و شى‏ء ديگر حادث و ايجاد شده است.

سپس شيخ، چنان كه پيش از اين گفته شد، بانى و واضع قول به اتحاد عاقل و معقول را نكوهش كرده و مى‏گويد: «شخصى كه معروف به فرفريورس است كتابى در اين باره تدوين كرده است كه مشايين آن را پسنديده و ستايش كرده‏اند، در حالى كه تمام مطالب كتاب زايد و فاقد ارزش است.اينان مى‏دانند كه خودشان و مؤلف كتاب، چيزى درباره اين مطلب درك نكرده‏اند و از معاصران خود او، شخصى مطالب كتاب را نقض كرده است و پاسخ‏هاى فرفوريوس از اين اشكال‏ها از اصل كتاب فروتر و بى‏ارزش‏تر است‏» .

شيخ در كتاب علم النفس شفاء پس از ابطال قول به اتحاد عاقل و معقول مى‏گويد: بيش‏ترين چيزى كه ديگران را به هوس واداشته تا در اين باره ابراز نظر كنند، ديدگاه‏هاى شخصى است كه مدخلى بر منطق به نام ايساغوجى تدوين كرده و اشتياق فراوانى به خيال‏پردازى و كلمات شاعرانه و صوفيانه داشته است و مبناى او در گفتار براى خود و ديگران خيال‏پردازى است و كتاب‏هاى او درباره عقل و معقول و نفس، گواهى است‏بر سخن ما براى كسانى كه اهل تحقيق و تشخيص‏اند .

اثبات اتحاد عاقل و معقول

شيخ در فصل هفتم از مقاله اول كتاب المبدا والمعاد بحث اتحاد عاقل و معقول را طرح كرده و بر خلاف ساير كتاب‏هايش كه به شدت طرفداران اين نظريه را نكوهش مى‏كند، آن را مى‏پذيرد.

ايشان در فصل ياد شده به سه مطلب اشاره مى‏كند:

1- ذات واجب الوجود، معقول و عقل است.

2- هر ماهيتى كه مجرد از ماده و لواحق آن باشد، ذاتش عقل، معقول و عاقل است.

3- عقل، عاقل و معقول واحدند و به بيان ديگر، عاقل و معقول با يكديگر متحدند.

پس از بيان اين دو مطلب كه جنبه مقدمى داشت، به بحث اتحاد عاقل و معقول مى‏پردازد و با دو بيان اجمالى و تفصيلى آن را اثبات مى‏كند.

اصل مدعا: اگر براى عقل بالقوه (قوه عاقله) صورت معقوله‏اى (كه مجرد از ماده و لواحق آن است و عقل بالفعل به حساب مى‏آيد) حاصل شود، عقل بالقوه با آن صورت (عقل بالفعل) متحد و بالفعل مى‏شود و چنان چه متحد نشود، عقل بالقوه هيچ گاه تبديل به بالفعل نخواهد شد و هميشه موضوع و قابل باقى خواهد ماند.

بيان اجمالى: اگر صورت معقوله‏اى كه براى عقل بالقوه حاصل مى‏شود، شود، متحد با آن مطلوب و مدعا ثابت‏خواهد شد و اگر متحد نشود، عقل بالقوه كه به منزله ماده و عقل بالفعل كه به منزله صورت است‏بايد همانند ماده و صورت باشند; يعنى گرچه وجود واحدى را تشكيل داده‏اند، با اين حال، دو شى‏ء متغاير و بيگانه.بنابراين، عقل بالقوه و بالفعل دو شى‏ء متغايرند و چنان چه عقل بالقوه بخواهد عالم به صورت (عقل بالفعل) شود، چون متغاير و بيگانه‏اند براى عالم شدن به صورت بايد از صورت، صورتى داشته باشد، نقل كلام به آن صورت مى‏كنيم و مى‏پرسيم رابطه اين صورت با عقل بالقوه چگونه رابطه‏اى است، اگر رابطه اتحاد و يگانگى باشد، مطلوب ثابت است و اگر رابطه، رابطه تغاير و بيگانگى باشد براى عالم شدن به صورت دوم نيز نياز به صورت ديگرى است و منجر به تسلسل مى‏شود و چون تسلسل محال است‏به ناچار براى تحقق تعقل بايد بپذيريد كه عقل بالقوه و بالفعل با يكديگر متحدند.

بيان تفصيلى: چنان چه رابطه عقل بالفعل و بالقوه مانند رابطه صورت و ماده باشد; يعنى همانند دو شى‏ء متغاير باشند كه كنار هم قرار گرفته‏اند، در اين صورت، از سه فرض خارج نيست و چون هر سه فرض باطل است، پس رابطه عقل بالفعل و بالقوه، رابطه اتحاد و يگانگى است.

فرض اول: عقل بالفعل همان صورت است.

فرض دوم: عقل بالفعل همان عقل بالقوه است كه با صورت متحد نشده است.

فرض سوم: عقل بالفعل مجموع عقل بالفعل و عقل بالقوه است، اما مجموعى كه كنار يكديگرند نه متحد با هم، به بيان ديگر، عقل بالفعل يا مثل صورت است‏يا مثل ساده و يا مجموع اين دو.

اما فرض اين كه عقل بالقوه همان عقل بالفعل بوده و صورت معقوله براى او حاصل شده، اما متحد با او نشده باشد; يعنى حصول صورت براى ماده، كه تمامى اقسام اين فرض باطل است، زيرا يا عقل بالقوه، صورت معقوله را تعقل مى‏كند يا تعقل نمى‏كند; اگر تعقل نكند عقل بالقوه هيچ گاه بالفعل نخواهد شد، چون مفروض اين است كه تعقل نكرده و حالش هم تغيير نكرده است، اما اگر عقل بالقوه صورت معقوله را تعقل كند، مى‏پرسيم كه اين تعقل چگونه است؟ آيا به وسيله صورت ديگرى صورت معقوله را تعقل كرده است‏يا بدون واسطه، چنان چه به واسطه صورت ديگرى تعقل محقق شده است، براى تعقل آن صورت هم محتاج به صورت ديگرى خواهد بود كه مستلزم تسلسل است و چنان چه صورت معقوله را بدون هيچ واسطه‏اى تعقل كند، مى‏پرسيم كه آيا صرف حصول اين صورت معقوله (عاقل بالفعل) براى وقوع عاقله كافى است كه آن را تعقل كند; يعنى قوه عاقله بدون اين كه مشروط به شرطى شود، به صرف حصول، قدرت بر تعقل صورت معقوله دارد يا صرف حصول صورت كافى نيست، بلكه حصول صورت معقوله براى قوه عاقله با اين قيد كه شانيت تعقل داشته باشد، قوه عاقله را توانا مى‏سازد كه آن را تعقل كند؟ چنان چه گفته شود كه صرف حصول صورت براى تعقل كافى است، مى‏گوييم كه حصول اين صورت معقوله در خارج براى ماده و عوارض ماده هم وجود دارد، پس بايد براى آنها هم ادراك حاصل شود و ماده هم عاقل باشد، چون صورت معقوله در اعيان طبيعى براى ماده و عوارض آن حاصل است.اگر گفته شود كه اين دو مورد با يكديگر تفاوت دارند، زيرا در محل بحث، حصول صورت معقوله براى عقل بالفعل در حالى حاصل است كه مجرد از ماده باشد، اما حصول صورت معقوله براى ماده به گونه‏اى است كه آميخته با ماده و مقرون به ماده است، شيخ در پاسخ مى‏گويد: اختلاط و آميزش با چيزى (ماده‏اى) سبب نابودى ذات شى‏ء نمى‏شود; يعنى ذات و حقيقت‏شى‏ء، خواه برهنه از ماده باشد، يا آميخته با آن همراه با مجموعه است.همان طور كه ذات صورت براى قوه عاقله وجود دارد براى ماده و عوارض آن هم وجود دارد و آن چه سبب تعقل بود صرف حصول صورت بود و حصول صورت در هر دو مورد محقق است، بنابراين، بايد بپذيريد كه ماده عاقل است و اين چيزى است كه شما از آن گريزان هستيد.بر اين اساس، صرف حصول صورت معقوله به طور مطلق و فارغ از هر قيدى نمى‏تواند سبب تعقل باشد.اگر گفته شود كه صرف حصول صورت معقوله سبب تعقل نيست، بلكه صورت معقوله همراه با قيد شانيست تعقل، سبب تعقل است; يعنى حصول صورت براى چيزى است كه شانيت تعقل دارد، شيخ پاسخ مى‏دهد كه اين فرض محذور پيشين را ندارد، اما محذور ديگرى دارد و آن اين كه مراد از شانيت تعقل چيست؟ آيا معناى شانيت تعقل آن است كه وجود صورت براى آن موجود است؟ يعنى صورت معقوله، عقل بالقوه را عاقل مى‏كند، البته مشروط به اين كه وجود پيدا كند، چنان كه مراد از تعقل، وجود و حصول صورت باشد، مثل اين كه بگوييم معقول بودن صورت به دليل وجود صورت براى چيزى است كه از شان آن چيز وجود صورت براى او است و شانيت تعقل را دارد; يعنى صورت براى او حاصل شود، در اين صورت، اين معنا (حصول صورت) در ماده هم هست، كه صورت معقوله براى آن حاصل و موجود است، لذا همان اشكال پيشين كه ماده عاقل باشد، دوباره مطرح مى‏شود.

اگر گفته شود كه شانيت تعقل به معناى حصول و وجود صورت نيست، بلكه منظور اين است كه عقل بالقوه بدون آن صورت معقوله توانايى دارد كه عقل بالفعل شود، پاسخ اين است كه اين اختلاف مفروض است، زيرا فرض بر اين است كه صورت معقوله را براى عقل بالقوه وجود گرفته و تنها سخن در اتحاد و عدم اتحاد آن است.

اما در اين فرض كه عقل بالفعل همان صورت باشد و صورت معقوله به تنهايى عقل بالفعل، در اين صورت، آن چيزى كه به منزله ماده است هرگز بالفعل نخواهد شد، چرا كه فرض بر اين است كه عقل بالفعل همان صورت مجرده است و عقل بالقوه عقل بالفعل نيست، بلكه محل و قابل عقل بالفعل و شيى‏ء كه قابل و محل است، نمى‏تواند بالفعل شود، در نتيجه، آن چه به منزله ماده است روشن است كه به فعليت نمى‏رسد، چرا كه نقش قابل را دارد و آن چه به منزله صورت است، اگر خود همين عقل بالفعل باشد هميشه بالفعل خواهد بود و محال است كه وجود پيدا كند و عقل بالقوه باشد.

اما فرض اين كه عقل بالفعل عبارت از مجموع صورت معقوله و قوه عاقله باشد، از دو حال بيرون نيست‏يا اين عقل بالفعل ذات خودش را درك مى‏كند و بالفعل است‏يا غير ذات خودش را درك مى‏كند.فرض اخير كه چيزى غير از ذات خودش را درك كند صحيح نيست، زيرا غير ذات عقل بالفعل، يا يكى از اجزاى آن است; يعنى ماده يا صورت و يا چيزى خارج از ذات و اجزاى ذات.اگر معقول چيزى بيرون از ذات و اجزا باشد تعقل آن شى‏ء ثالث را بپذيرد و به وسيله آن بالفعل شود.به بيان ديگر، طبق اين فرض عقل بالفعلى كه از مجموع صورت معقوله و عقل بالقوه، تشكيل شده است مى‏خواهد غير ذاتش را درك كند، اين عقل بالفعل بايد به منزله ماده باشد و صورتى كه معقول اوست غير از صورتى باشد كه به عنوان يكى از اجزاى مجموع همراه با قوه عاقله تشكيل دهنده عقل بالفعل بودند.اين صورت معقوله (شى‏ء ثالث) صورتى غريبه و بيگانه است كه مجموع مى‏خواهد به وسيله آن از قوه خارج شده و به فعليت‏برسد.در اين جا همان اشكال پيشين وجود دارد كه رابطه اين صورت بيگانه و غريبه با مجموع، كه مى‏خواهد به وسيله آن به فعليت‏برسد، چگونه رابطه‏اى است؟ رابطه اتحاد و يگانگى است‏يا رابطه تغاير و از هم گسيختگى؟ چنان چه رابطه بين صورت معقوله و مجموع، رابطه اتحاد باشد مدعا اثبات مى‏شود و چنان چه رابطه، رابطه بيگانگى و تغاير باشد، شى‏ء متغاير نمى‏تواند متغاير از خويش را درك كند، لذا به ناچار براى درك آن محتاج به صورت ديگرى است و اين مستلزم تسلسل است.اما چنان چه معقول عقل بالفعل شى‏ء ثالث و خارج از ذات نباشد، بلكه يا يكى از اجزاى ذات باشد، خواه جزئى كه به منزله ماده است (عقل بالقوه) و خواه جزئى كه به منزله صورت است (صورت معقوله) يا هر دو جزء معقول باشند، در هر يك از اين سه احتمال، تعقل عقل بالفعل يا به وسيله جزئى است كه به منزله ماده است‏يا به وسيله جزئى است كه به منزله صورت است‏يا به وسيله مجموع (عقل بالقوه و صورت معقوله) است كه مجموع نه قسم مى‏شود و تمامى اقسام باطل است.در سه قسم از نه قسم، معقول جزئى است كه به منزله ماده است و عاقل آن يا ماده است‏يا صورت و يا هر دو; آن جا كه معقول و عاقل، هر دو ماده باشند. در حقيقت ماده خودش را تعقل مى‏كند و عقل بالفعل است كه براى به فعليت رسيدن نياز به اتحاد با جزء ديگر - يعنى صورت - ندارد و اگر معقول كه جزء به منزله ماده است، به وسيله صورت تعقل شود; يعنى عاقل آن صورت باشد، طبق اين فرض، عاقل - يعنى صورت - هميشه مبدا بالقوه و قابل است و معقول - جزئى كه به منزله ماده است - مبدا بالفعل و بالفعل، و اين امرى بر خلاف بداهت و ضرورت است، زيرا صورت هميشه بالفعل و ماده هميشه بالقوه است.